چرا دلار نمیتونه برگرده به هفت تومن ؟!

دوستان ، خیلی از ماها همیشه یاد گذشته ها  میوفتیم و با ناراحتی سرمونو تکون میدیم و میگیم، یادش بخیر، دلار هفت تومن بود، الان دیگه حتی تصورشم مشکله، هفت تا تک تومانی دوستان، باورتون میشه؟!
اما سوالی که من از شما عزیزان دارم اینه که چرا همیشه یاد دلار هفت تومنی میوفتین، خیلی ها اصلا اون وقتا چشمشونم به دلار نیفتاده بود، حتی پاشونم از همون شهرشون بیرون نزاشته بودن اما با حسرت ، در باره دلار هفت تومنی حرف میزنن!
من خودم اون زمان، انگلستان تحصیل میکردم، واحد پول انگلیسی هام پوند بود (more…)

Continue Readingچرا دلار نمیتونه برگرده به هفت تومن ؟!

شانس الله

ناراحت تو مغازه نشسته بودم که در باز شد و حمید وارد شد.

بعد از حال و احوال گفت که امروز یک جورایی حس میکنم که سر حال نیستی!
گفتم والا شنیدم که فلانی از زنش جدا شده!
گفت چرا؟  اونا که خیلی ساله ازدواج کردن، بچم دارن!
گفتم، راستش اینجوری که ما شنیدیم، با یکی دیگه رابطه داشته و خانومشم فهمیده و ازش جدا شده! (more…)

Continue Readingشانس الله

انشاالله !

ارسال‌شده در نوشته‌های بابی در آگوست 14, 2010

مردم تو هیچ جای دنیا دست از خرافات ورنمیدارن! اینجام مردم کم خرافاتی نیستن، دیروز  روز سیزدهم ماه بود و همه یک جورایی مواظب بودن که اتفاق بدی براشون نیوفته، مخصوصاً وقتی‌ که روز سیزدهم باشه و جمعه هم باشه که دیگه اون روز رو میگن که بهتره آدم اصلا از خونه بیرون نیاد! از صبح تو رادیو صحبتا همه راجع به همین روز جمعه و سیزدهم بود و با مردم مصاحبه میکردن که آیا به این حرفها اعتقاد دارن و چه اتفاقاتی واسشون در همچین روزی افتاده! (more…)

Continue Readingانشاالله !

هر جا که روی….

چند روز پیش  یکی از دوستان اومده بود پیشم، حالش خیلی گرفته بود، میپرسم چته؟!
میگه باید ۳ روز دیگه برم بیمارستان ،عمل دارم!
میپرسم عمل چی؟
میگه روده ، باید چند سانت از رودمو در بیارن!
میگم خوب انشالله که چند روز بیمارستان هستی و میای بیرون، من آدم میشناسم که نصف بیشتر رودشو در آوردن الان ماشالله از همه ما هام سر حال تره و هیچ مشکلی هم نداره، تو روده درازی هم ۱۰۰ تا مثل من و تو رو میزاره تو جیب کوچیکش! دروغ گفتم البته که یک خورده ترسش بریزه! (more…)

Continue Readingهر جا که روی….

باربکیوی ایرانی!

نوشته مهدی امیری در  24  آوریل, 2010
بعد از ماه‌ها امروز تو این شهری که ما زندگی‌ می‌کنیم، آفتاب شده بود و هوام قرار بود بشه ۲۱ درجه سانتیگرد! شما رو خدا ببینین ما چقد تو این کشور غریب بیچاره‌ایم که یکروز که هوا میشه ۲۱ درجه همه به هم تبریک میگیم!
از یک هفته قبل که رادیو و تلویزیون یکریز میگفت که شنبه گرمه و آفتابی، یادتون نره که استفاده لازم رو ببرین که دیگه از این روزا کم پیش میاد تو این کشور خراب شده!
ما ایرانیهام که کشته مرده افتابیم و هوای گرم، از چند روز پیش تلفن‌ها برقرار شده بود که چندتا خانواده  دور هم جمع شیم و بریم پیک نیک، کنار رودخونه، تو هوای آزاد، بریم با زن و بچه دلی‌ از عزا در بیاریم، مردیم بسکه تو این زمستون برف و بارون دیدیم!
من هم باوجودی که شنبه بود و مغازه باز، گفتم گور بابای دنیاش مام میبندیم و میریم، بذار اقلاً زن و بچه حالی‌ بکنن، معلوم نیست دیگه کدوم آخر هفته‌ای اینجا هوا جوری بشه که بتونیم بریم به قول امریکایی‌های جهانخوار گریل پارتی!
از صبح ساعت ۶ شروع کردیم به آماده شدن، خدا رو شکر ما ایرانیها تو هرکاری برنامه ریزی نتونیم بکنیم، وقتی‌ که پای شیکم و بخور بخور در کار باشه، هیچ ملتی تو برنامه ریزی به گرد پای ما هم نمی‌رسه، صندوق عقب ماشینو پر کردیم، گوشت، مرغ و نوشابه میوه، خلاصه هر چی‌ که دیگه تو خونمون داشتیم بار ماشین کردیم !
یک جا قرار گذاشته بودیم که همه اونجا جمع شیم و بعدا همه با  هم بریم به اون محلی که هم بشه گریل کرد و هم آب و هواش خوب باشه، اینجا نمیذارن بی‌ فرهنگها! که هر جا دلت خواست، منقلتو علم کنی‌ و شروع کنی‌ به کباب خوردن!
قرار گذاشته بودیم که راس ۹ همه اونجا باشیم، متأسفانه ما بخاطر بچه‌ها یک خورده دیر کردیم، خیلی‌ هم ناراحت بودم، ده دفعه سر خانم و بچه‌ها داد زدم که بابا ما پس واسه چی‌ از شیش بیداریم، واسه اینکه همه رو علاف کنیم؟
هر جوری بود خودمونو ساعت نه‌ و بیست دقه رسوندیم سر قرار، دیدیم جا تره و بچه نیست، به خانومم گفتم بی‌ معرفتا  گذاشتن بدون ما   رفتن؟ یک زره هم فکر اینو که ما بچه داریم نکردن!
خانومم گفت حالا مهم نیست، زنگ بزن ببین کجا رفتن مام میریم، اونجا همدیگرو میبینیم.
گفتم خیلی‌ ناجور شد من اینهمه سخنرانی می‌کنم که آدم باید وقت شناس باشه و واسه وقت دیگران ارزش قائل باشه و این حرفا، حالا خودم از همه دیرتر اومدم!
زنگ زدیم به اولی‌ که ببینیم کجا دارن می‌رن، دیدیم یارو هنوز خودش تو راهه! دومی گفت همین الان میرسیم ده دقه صبر کنین اومدیم! سومی‌ که هنوز از خونشونم راه نیوفتاده بود! تازه فهمیدیم که نخیر، هیچکی نرفته، اصلا هیچکی هنوز نیومده که بره!
درد سرتون ندم، حدود ساعت یازده بود که آخرین ماشین هم اومد! نیم ساعتی‌ هم سر اینکه کجا بریم بحث میکردیم که من دیگه رفتم جلو گفتم، اگه همینجوری بخواین ادامه بدین، ساعت ۵ بعد از ظهر باید از همین جا مستقیم بریم خونه هامون، بابا رضایت بدین دیگه ظهر شد، خلاصه دیگه بعضی‌‌ها کوتاه اومدن و نشستیم تو ماشینا و راه افتادیم به سمت مقصد!
یک و ربع کم رسیدم به محل تعیین شده، جای بسیار قشنگی‌ هم بود، کنار رودخونه، همه جا سر سبز، تر و تمیز، هوام که واقعا عالی‌ بود، یکی‌ یکی‌ شروع کردیم به تخلیه مواد غذایی!

 

 

دوستان هرچی‌ که شما فکر کنین با خودشون آورده بودن، هندونه، خربزه، خیار، آجیل، لواشک، چیپس، پفک، نوشابه، قلیون، ورق، توپ، پتو، میز، صندلی‌…خلاصه که از مخلفات و تخلفات هرچی‌ که بگین بود!
گفتم بابا اومدین پیک نیک یا اسباب کشی‌ کردین، ما خودمون هم دست کمی‌ از اونای دیگه نداشتیم، ما واسه حداقل ۱۵ نفر غذا برده بودیم اما بعضی‌ از دوستان قابلمه‌هایی‌ از صندوق عقبشون در آوردن که معمولاً وقتی‌ خرجی میدن ازشون استفاده می‌کنن!
یک سفره پهن کردیم و قرار شد  هر کی‌ هرچی‌ آورده بیاره بذاره رو این سفره که دیگه بساط گریل و باربکیو رو راه بندازیم.
بدون اغراق یک ساعت و نیم طول کشید تا چیزایی‌ که آورده بودیم واسه یک پیک نیک ۴-۵ ساعته خالی‌ کردیم، دوتا قابلمه آورده بودن دوستان،  که من خداییش توش مونده بودم اینا چه جوری تو صندوق عقبشون جا داده بودن! پرسیدیم اینا چیه، گفتن یکیش پلوه یکیشم قورمه سبزی! با خودم گفتم باربکیوی ما ایرانیها روی ببین، میریم گریل کنیم، چلو قورمه سبزی با خودمون میاریم!
تو همین فکرا بودم که دیدم یکی‌ یک چیز گنده از تو ماشینش در آورد، دورشم پارچه پیچیده بود، پرسیدم این دیگه چیه؟ گفت یک بره کامل گرفتم که درسته کبابش کنیم!
سماور و استکان و نعلبکی و چائی و قند و شیکر  هم برده بودیم، به دوستان گفتم اگه ما تو کار‌های دیگمون هم اینقدر همّت داشتیم، وضع مملکتمون خیلی‌ خیلی‌ بهتر بود از اینی که هست!
خالی‌ بندی هام تو اقایون غوغا میکرد،  همه شده بودن آشپز و کباب پز و استاد باربکیو. یکی‌ میگفت من تو تمام پیک نیک‌هایی‌ که ایران می‌رفتیم، مسئول کباب‌ها بودم، اون یکی‌ میگفت، کبابایی که من درست می‌کنم تو دنیا تکه، یکی‌ دیگه میگفت اگه بذارین من گریل کنم، انگشتاتونم میخورین، یکی‌ دیگم که اصلا شد صاحب چلو کبابی شمشیری تو تهران… من گفتم من یکی‌ که فقط می‌تونم باد بزنم، نه چلو کبابی داشتم، نه آشپزی بلدم اما از همتون بهتر و بیشتر می‌تونم بخورم، دوستم داشته باشین حاضرم باهاتون شرط ببندم!
ساعت دیگه شده بود دو و نیم،  بچه‌ها هم  گشنشون شده بود و شروع کرده بودن به غر زدن. گفتم بچه‌ها این ذغال و منقل و گریل کجاس که کم کم دست به کار شیم؟
هیچکی جواب نداد!
بلند تر گفتم، بابا این گریل رو بیارین شب شد!
بازم هیچکی از جاش تکون نخورد، این به اون نیگاه میکلرد اون به این!
پرسیدم کی‌ قرار بوده گریل بیاره؟
هیچکی صداش در نیومد، از هر کی‌ پرسیدیم گفت من گریل نداشتم که بیارم!
کباب‌ها و مرغها و شیشلیک‌ها و بره درسته رو سفره، هیچکی هم گریل نیاوورده بود!
هر کسی‌ به بغلیش گیر داده بود و تقصیر رو مینداخت گردن اون، آخرش دیدیم که هیچکی به اینکه واسه کباب کردن دستگاه گریلی لازمه فکر نکرده، همه فقط گوشت و مرغ میوه آوردن بدون اینکه فکر کنن با چی‌ میخوان اینارو کباب کنن!
لب و لوچه همه آویزون شده بود اما از همه بدتر بچه‌ها بودن، گفتیم بیاین اقلاً چلو قورمه سبزی بخورین، یکی‌ دو قاشق گذاشتن دهنشون، اونام که سرد بود و غیر قابل خوردن!
گفتیم جمع کنین بساطو بریم خونه، ما ایرانیها کدوم کارمون مثل آدمه که باربکیو کردنمون مثل آدم باشه، جمع کنین بریم…

 

شماره تلفن های ضروری در آلمان (more…)

Continue Readingباربکیوی ایرانی!

باغ انار!

نوشته مهدی امیری در ۱۷ مارس ۲۰۱۰ زمانی‌ که بچه بودیم، باغ انار بزرگی‌ داشتیم که ما بچه‌ها خیلی‌ دوست داشتیم، تابستونا که گرمای شهر طاقت فرسا میشد، برای چند…

Continue Readingباغ انار!

احوالپرسی با خارجی ها!

دوستان حال و احوال کردن هم با این خارجیها درد سره بخدا!
دیروز دیدم یکی از مشتری های اتریشی اومد تو مغازه، چونکه چند دفه ای اومده بود پیشم، گفتم بزار حالی بهش بدم و ما که خدای وراجی هستیم بزار چند کلمه ای هم با این بنده خدا رد و بدل کنیم!
گفت روز بخیر.
گفتم روز شمام بخیر حالت چطوره ؟
آقا ما اینو گفتیم بلا گفتیم! (more…)

Continue Readingاحوالپرسی با خارجی ها!

شاهنامه آخرش خوشه!

می 19, 2009 نوشته مهدی امیری

معمولا من خاطراتمو با یادش بخیر شروع می‌کنم اما ایندفعه خدائیش نمیدونم بگم یادش بخیر یا نگم، خاطرش هم تلخه و هم شیرین!

بله، چندین سال پیش بود، اگه اشتباه نکنم ۱۹۸۹میلادی یعنی‌ ۲۰ سال قبل، با یکی‌ از دوستان مسافرتی داشتیم به کشور ترکیه و یا به قول یکی‌ از دوستان سرزمین (more…)

Continue Readingشاهنامه آخرش خوشه!

تعمیر اجاق گاز!

چند هفته ای بود که عیال  هر روز میگفت که اجاق گازمون درست کار نمیکنه، یکی  از شعله هاش روشن نمیشه! منم میگفتم عیب نداره حالا، ۴ تا شعله هستن، ۳ تای دیگر رو استفاده کن!
تا امروز صبح (more…)

Continue Readingتعمیر اجاق گاز!