تا حالا میز آشپزخونه منو کامل دیدین؟! 😨😱
دوستان امروز میخوام شاید برای اولین بار و احتمالا برای آخرین بار😁 از میز آشپزخونم، رونمایی کنم ! 😎
همیشه این میز اونقدر شلوغه که من موقع عکس گرفتن، فقط همون یک تیکهای رو نشون میدم که یک بشقاب برنج با یک ظرف خورشت و یک کاسه ماست یا ترشی توش جا شده! 😁😎
دیروز اینجا تو اتریش تعطیل مذهبی بود. دخترام میخواستن بیان پیشم تا براشون پیتزا درست کنم. دختر کوچیکم پرسید: «بابی! میتونم به سارا هم بگم بیاد؟ میخوایم با هم درس بخونیم، دیگه نمیریم کتابخونه، همونجا پیش تو میمونیم.»

دخترم و سارا از دوران ابتدایی با هم همکلاسی بودن، هنوزم با وجود اینکه دانشگاههاشون با هم فرق داره، خیلی همدیگه رو میبینن و تابستونا با هم میرن مسافرت. چند باری هم اینجا شب مونده، اتریشیه و دختر خیلی خوبیه.🌹
پرسیدم: «ناهارم با ما میخوره؟»
گفت: «اصلاً به عشق پیتزا داره میاد!» 😁
گفتم: «هیچ اشکالی نداره، حتماً بگو بیاد. خیلیوقت هم هست ندیدمش، دلم براش تنگ شده.»
اما خداییش یه مشکل خیلی بزرگ وجود داشت! مشکل سارا نبود، مشکل این بود که من فقط برای ۳ تا پیتزا خمیر داشتم! این یعنی پیتزای خودم میپرید، ولی خب فدای سرش، اصلاً مهم نبود. برای من هرچی کمتر پیتزا و پاستا بخورم، بهتره! 😨
مشکل اصلی این بود که این ۳ تا دختر، چجوری میخواستن روی اون میز شلوغ آشپزخونه غذا بخورن؟!
مجبوری دستبهکار شدم و افتادم به جون میز تا آمادهاش کنم. واقعاً پدرم دراومد! اصلاً نمیدونستم اینهمه وسیله روی میز رو کجا بذارم!
لاریسا گفت: «چرا اینقدر استرس داری بابی؟! خب بذارشون تو گنجهها!»
گفتم: «ببین گنجهها جا دارن؟!» تا در یکیشون رو باز کرد، نصف وسایل ریخت بیرون! 😁😱
دخترم سریع در رفت و گفت: «من نمیدونم، من باید برم درس بخونم! مهمون خواستی، خودتم باید ازش پذیرایی کنی!» 😱
خلاصه چشمتون روز بد نبینه، هرچی روی میز بود رو تا جایی که شد اینور و آنور چپوندم. حتی برای یه سری چیزا مثل شیشهها و کنسروها اصلاً جا نبود و مجبور شدم موقتاً بذارمشون زیر سینک! آخرش شد اینی که توی عکسها میبینین. میز کامل رو خوب تماشا کنین، چون دفعه بعدی که اینقدر خلوت ببینیدش، چند سال دیگست! 😁🤩
و اما پیتزاها! طبق معمول، از من استاد درجهیک پیتزاپز، مگه انتظاری غیر از بهترین و خوشمزهترین پیتزا دارین؟! 😎
دلیل اینکه توی عکس فقط ۲ تا پیتزا روی میزه، اینه که سارا جون، خواب مونده بود و یک ساعت دیرتر اومد، ولی به بچهها پیغام داده بود که شما غذاتونو بخورین.
من گفتم حالا این یک ساعت رو هم صبر کنین، اما بچهها اونقدر گشنهشون بود که طاقت نیاوردن و گفتن: «بابی، اگه غذا رو نیاری، میریم نون و پنیر میخوریم!» 😱
البته بدم نشد، چون توی فر من همزمان فقط جای ۲ تا پیتزا بود، پیتزای سومی رو بعداً واسش درست کردم.
باورتون میشه از این پیتزاهای به این خوشمزگی، یک تیکش هم به من نرسید؟! تازه هرچی هم اضافه اومد، پیچیدن لای فویل آلومینیومی که با خودشون ببرن، حتی دوستشون هم بقیه پیتزاشو برد! 😁 البته خودم بهشون تعارف کردم ببرن، چون از دفعههای قبل میدونستم، چه بگم و چه نگم، این کار رو میکنن! 😱😁
نوش جونشون، اونا بخورن و دوست داشته باشن، من بیشتر کیف میکنم تا خودم اونهمه چربی و کربوهیدرات خوشمزه 😲رو بخورم! 🙄
من قبل از اینکه به بچهها پیتزاشونو بدم، خورشت لوبیای دو روز پیش رو خورده بودم که برای من از پیتزا هم جذابتر و خوشمزهتر بود! 😍😎
#پیتزا #دوست #مهمون #دختر #همکلاسی #خوشمزه #بهترین #مهدی_امیری #وین #اتریش #سرگرمی #اطلاعات #گردشگری #توریست #MehdiAmiri #Mehdi_Amiri #MehdiAmiriOfficial #MehdiParsnewsAmiri #MehdiViennaAmiri
