حکایت جالبی از حضرت عبید زاکانی

ﺭﻭﺯﯼ ﻣﺮﺩ ﻣﻮﻣﻨﯽ ﺳﻮﺍﺭ ﺑﺮ ﺧﺮ ﺍﺯ ﺩﻫﯽ ﺑﻪ ﺩﻫﯽ ﺩﯾﮕﺮ ﻣﯿ ﺮﻓﺖ. ﺩﺭ ﻣﯿﺎﻥ ﺭﺍﻩ ﻋﺪﻩ ﺍﯼ ﺍﺯ ﺟﻮﺍﻧﺎﻥ ﮐﻪ ﺷﺮﺍﺏ ﺧﻮﺭﺩﻩ ﻭ ﻣﺴﺖ ﺑﻮﺩﻧﺪ ﺭﺍﻩ ﺭﺍ ﺑﺮ ﺍﻭ…

Continue Readingحکایت جالبی از حضرت عبید زاکانی

صنار بده آش

میگم, اش نخورده و دهن سوخته که میگن همین داستان ماست!
میگه باز چیه سر و صدا راه انداختی؟
میگم, اینو قبول کن, اونایی که آش میخورن ها, آشخورشون ملسه, میدونن چه جوری آشو نوش جون کنن که آبم از آب تکون نخوره, هر روزی هم یک جور آش میخورن, هیچکی هم بهشون نمیگه بالای چششون ابروست!
میگه داستان اش چیه؟! (more…)

Continue Readingصنار بده آش