پیرزن و کرونا

نویسنده: مهتا احمدی

پیرزن برای بار چندم پابه‌پا کرد. نگاهش به مانیتورِ آیفون خشک‌شده‌بود. همین امروز صبح، زنِ اصغر آقا آمده‌بود که دردودل کنند؛ اما او در را بازنکرده‌بود.

گوشی را آرام برداشت و درِ گوشش گذاشت.

  یعنی مامان‌بزرگ تو این اوضاع کجا رفته؟!

دستش روی دربازکن لغزید. اما مگر با خودش قرار نگذاشته‌بود که در را روی کسی باز نکند!

دستش را عقب برد و قصد کرد تا گوشی را سر جایش بگذارد.

حیف شد… دلمون هواشو کرده‌بود!

دلش لرزید. در را باز کرد.

راه‌پله با صدای شادی بچه‌ها پر شد.

دو هفته بعد، پیرزن زیر لحافی از آهک، برای همیشه خوابید. هیچ‌کس برای خاکسپاری نیامد‌. هیچ‌کس..

پ.ن: مبادا برای “پنج دقیقه” دیدن عزیزانمون، برای همیشه از دیدنشون محروم بشیم. یادمون نره کرونا تموم نشده!

#مهتا_احمدی #عشق_روزهای_کرونا #نقاشی#داستان . .#رابطه #زندگی #دوست_داشتن #قرنطینه #کرونا#سبک_زندگی #نوشتن #متن