<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?><rss version="2.0"
	xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/"
	xmlns:wfw="http://wellformedweb.org/CommentAPI/"
	xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/"
	xmlns:atom="http://www.w3.org/2005/Atom"
	xmlns:sy="http://purl.org/rss/1.0/modules/syndication/"
	xmlns:slash="http://purl.org/rss/1.0/modules/slash/"
	>

<channel>
	<title>پر بیننده ترین نوشته های مهدی امیری مدیر سایت Archives - kostfastnix</title>
	<atom:link href="https://kostfastnix.at/category/%d9%be%d8%b1-%d8%a8%db%8c%d9%86%d9%86%d8%af%d9%87-%d8%aa%d8%b1%db%8c%d9%86-%d9%86%d9%88%d8%b4%d8%aa%d9%87-%d9%87%d8%a7%db%8c-%d9%85%d9%87%d8%af%db%8c-%d8%a7%d9%85%db%8c%d8%b1%db%8c-%d9%85%d8%af%db%8c/feed/" rel="self" type="application/rss+xml" />
	<link>https://kostfastnix.at/category/پر-بیننده-ترین-نوشته-های-مهدی-امیری-مدی/</link>
	<description>A member of Parsnews Austria Group</description>
	<lastBuildDate>Sun, 16 Mar 2025 10:36:21 +0000</lastBuildDate>
	<language>en-GB</language>
	<sy:updatePeriod>
	hourly	</sy:updatePeriod>
	<sy:updateFrequency>
	1	</sy:updateFrequency>
	<generator>https://wordpress.org/?v=7.1.1</generator>
<site xmlns="com-wordpress:feed-additions:1">141783041</site>	<item>
		<title>مریم جون</title>
		<link>https://kostfastnix.at/2013/12/17/maryam-joon/</link>
					<comments>https://kostfastnix.at/2013/12/17/maryam-joon/#comments</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[Mehdi Parsnews Amiri مهدی امیری]]></dc:creator>
		<pubDate>Tue, 17 Dec 2013 20:52:42 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[پر بیننده ترین نوشته های مهدی امیری مدیر سایت]]></category>
		<category><![CDATA[نوشته های مهدی امیری مدیر سایت]]></category>
		<category><![CDATA[Brendan Kavanagh]]></category>
		<category><![CDATA[برنامه کودکان تلویزیون]]></category>
		<category><![CDATA[پدر]]></category>
		<category><![CDATA[تصادف]]></category>
		<category><![CDATA[دختر]]></category>
		<category><![CDATA[زاری]]></category>
		<category><![CDATA[سیاهپوش]]></category>
		<category><![CDATA[عزاداری]]></category>
		<category><![CDATA[غصه]]></category>
		<category><![CDATA[غم]]></category>
		<category><![CDATA[فرزند]]></category>
		<category><![CDATA[کودک]]></category>
		<category><![CDATA[گریه]]></category>
		<category><![CDATA[ماتم]]></category>
		<category><![CDATA[مادر]]></category>
		<guid isPermaLink="false">http://www.parsnews.at/?p=14653</guid>

					<description><![CDATA[<p>اصلا  جمعه خوبی نبود, هر کی هم  از صبح, وارد مغازه شده بود, رفته تو بود تو اعصابم! خداخدا میکردم که هر چه زود تر اون روز لعنتی تموم  شه و  برم خونه. نزدیکای  ٦ بود که یکی از مشتریا  زنگ زد که تلویزیونشون کار نمیکنه و ٢ روزه که نمیتونن هیچ برنامه ای رو [&#8230;]</p>
<p>The post <a href="https://kostfastnix.at/2013/12/17/maryam-joon/">مریم جون</a> appeared first on <a href="https://kostfastnix.at">kostfastnix</a>.</p>
]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p dir="rtl">اصلا  جمعه خوبی نبود, هر کی هم  از صبح, وارد مغازه شده بود, رفته تو بود تو اعصابم!</p>
<p dir="rtl">خداخدا میکردم که هر چه زود تر اون روز لعنتی تموم  شه و  برم خونه.<br />
نزدیکای  ٦ بود که یکی از مشتریا  زنگ زد که تلویزیونشون کار نمیکنه و ٢ روزه که نمیتونن هیچ برنامه ای رو بینن.</p>
<p dir="rtl">گفتم دوست عزیز من که تکنیسین تلویزیون نیستم باید زنگ بزنین یکی که اینکارست بیاد  ببینه اشکالش چیه, من کاری نمیتونم براتون بکنم.<br />
گفت فکر نکنم اشکالی داشته باشه, تلویزیون کار میکنه اما برنامه ها رو نمیگیره,یکدفه همه چی قطع شد,  شما وارد ترین,  یک لحظه اگه بتونین تشریف بیارین, خیلی ممنون میشیم, هر چی هم مخارجش بشه, با کمال میل تقدیم میکنیم.<br />
گفتم مشکل خرج و مخارجش نیست, من که تعمیرکار تلویزین نیستم,  من زنگ میزنم به شرکتی که کارشه اونا ٢-٣ روز دیگه میان و درستش میکنن.<br />
میخواستم خدا حافظی کنم و گوشی رو بزارم که دیدم خانومش گوشی رو گرفت, گفت, اگه میشه لطف کنین و بیاین درستش کنین,  مام تو همین خیابون شماییم, ٢٠ قدم راست تا خونه ما, ده  دقم وقتتونو نمیگیریم اگه امشب هم این تلویزیون درست نشه دیگه مریم جون  دق میکنه!<br />
طرز صحبت کردنش   جوری بود که انگار داشت التماس میکرد, نتونستم نه بگم  و با خودم گفتم باشه حالا میرم پیششون  که فقط ببینن کار من نیست و برمیگردم, آدرسو پرسیدم و گفتم نیم ساعت دیگه میام.<br />
گوشی رو  که گذاشتم فقط فحش میدادم به خودم که آخه مرد, مگه تو خودت خونه  زندگی نداری, زن و بچه نداری, به تو چه ربطی داره که تلویزین اونا کار نمیکنه, تو چیکاره ای اصلا که خودتو قاطی هر کاری میکنی, یک جمله میگفتی کار من نیست و تمومش میکردی, اما دیگه قولشو داده بودم و باید میرفتم.<br />
خونشون تا مغازه  ٣-٤ دقه بیشتر راه نبود, در رو آقاهه باز کرد و کلی عذرخواهی که موجب زحمت شدن  و این حرفا, تو دلم که فحش میدادم به هر چی مغازه  و مشتری و اصلا هر چی آدمه تو دنیاست اما گفتم نه مهم نیست, من عادت دارم!<br />
گفت والا من زیاد سر و کاری با تلویزیون ندارم  اما  خانومم  باید هر روز ببینه , در همین ضمن, خانومشم  اومد, خانومی حدود ٤٠- ٤١ ساله, لباس مشکی بسیار زیبایی هم پوشیده بود که زیبایی صورتشو دو چندان میکرد, اگه بخاطر  اون موهای سفیدی که بدجوری تو موهای سیاه براقش,  تو چشم میزد, نبود,خیلی جوون تر هم میتونست باشه!<br />
خانومش گفت ببخشید من خودم اصلا راستش اهل تلویزیون نیستم اما مریم باید هر روز برنامه بچه  هارو ببینه!گفتم میدونم خانوم, من خودم هم دوتا بچه دارم تا پاشون به خونه میرسه باید روشنش کنن, فکر کنم اگه ازشون بپرسی  تلویزیون یا بابا و مامان, بگن تلویزیون!<br />
گفت بله دیگه بچه های امروزی اینجوری هستن.</p>
<p dir="rtl">رفتیم تو اتاق, خانومه گفت خیلی لطف کردین که تشریف آوردین ,  الان ٢ روزه کار نمیکنه, بچه هام که این چیزا حالیشون نیست, هی میپرسه مامان, پس کی این تلویزیون درست میشه,  این  بود که دیگه مجبور شدیم  دست به دامن شما شیم.<br />
گفتم خواهش میکنم خانوم اما من همونطوری که  به همسرتون  عرض کردم, تعمیر کار تلویزیون نیستم اما چونکه اصرار فرمودین گفتم بیام ببینم شاید  انشالله چیز مهمی نباشه و بتونیم راش بندازیم.<br />
طبق معمول رسم و رسوم ایرانی ها دیگه,  بفرمایین چایی  و شیرینی میل کنین و میوه هاش نمک نداره و  صحبت اینور و اونور , من هم که ماشالله تو حرف زدن کم نمیارم, تا رفتیم سر تلویزیون یک نیم ساعتی گذشته بود!<br />
زن و شوهر مهربون و شیک و پیکی هم بودن, تمام خونشون برق میزد از تمیزی, فقط نمیدونم چرا  اسباب بازی های بچشون همه جا ولو بود! هر جا رو نگاه میکردی, اسباب بازی,  عروسک, خرس و کتاب بچه ها &#8230;</p>
<p dir="rtl">گفتم خوش بحال دختر شما که اینقدر اسباب بازی داره, ما که بچه بودیم باید ٦ ماه خواهش تمنا میکردیم تا برامون یک ماشین پلاستیکی بخرن! الان ما  واسه بچه هامون روزی ده تا اسباب بازی هم بگیریم کمه براشون! باز هم اگر که قدرشو میدونستن ما راضی  بودیم.<br />
خانومه گفت, نه ماشالا مریم جون خیلی دختر خوبیه و هم ما و هم معلماش تو مدرسه, ازش  کاملا راضی  هستیم, بهش گفتیم تا وقتی که دختر خوبی باشه, هر چی که بخواد واسش میگیریم!<br />
گفتم خدا انشااله حفظش کنه,حالا  دیگه  اگه اجازه بدین, این تلویزیون رو نگاهی بهش بندازم و ببینم چشه!<br />
تلویزیونشونو چک  کردم دیدم که  دستگاه گیرندشون خرابه و کاریش هم نمیشه کرد, گفتم  باید فردا اینو ببرین  شرکت Cable TV یکی دیگه ازشون بگیرین.<br />
خانومه گفت, فردا که شنبست, هستن اینا؟<br />
گفتم, راست میگین متاسفانه شنبه و یکشنبه نیستن, میوفته واسه ٢ شنبه, شمام زیاد غصه نخورین, حالا این یکی دو روز هم رادیو گوش بدین, روزنامه و مجله بخونین, باور کنین, خیلی هم بهتره.<br />
خانومه کم مونده بود گریه کنه, گفت آخه میدونین, مریم جون این سریال بچه ها رو هر روز میبینه , نمیدونم چه جوری بهش بگم که تا دو شنبه تلویزیون نداریم!<br />
دیگه کم کم داشت کفرم در میومد, گفتم خانوم حالا دیگه آسمون که به زمین نمیاد مریم جون دو روز هم تلویزیون نبینه, باهاش  نقاشی کنین, کار دستی  یادش بدین, با مریم جون برین گردش.</p>
<p dir="rtl">ما که بچه بودیم که اصلا تلویزیونی در کار نبود, هر چی هم که مریم جون بخواد که نباید همیشه در اختیارش باشه!</p>
<p dir="rtl">با خانومه خدا حافظی کردم و دم در به شوهرش  گفتم,  متاسفم که نتونستم کاری براتون بکنم اما این ٢-٣ شب هم دیگه مریم جون باید تحمل کنه.</p>
<p dir="rtl">از تکرار کردن  اسم &#8220;مریم جون&#8221; و طرز گفتنم, فهمید که داغ کردم!</p>
<p dir="rtl">گفت نه ممنونم از اینکه لطف کردین و  بعد از تعطیلی مغازتون زحمت کشیدین  و تشریف آوردین,  ناراحت مریم جون نباشین, اون  احتیاجی به تلویزیون نداره!</p>
<p dir="rtl">گفتم منظور بدی نداشتم اخه خانومتون زیاد تاکید میکردن رو دخترتون و برنامه بچه ها. زیادم بچه ها بشنینن پای تلویزیون, مطمئنا نمیوتنه براشون خوب باشه!<br />
گفت بله خانوم من, هنوز نتونسته قبول کنه که دخترمون  پنج  ساله که از پیش ما رفته!<br />
این دیگه آخرش بود!</p>
<p dir="rtl">پرسیدم دخترتون اصلا اینجا نیست و ما اینقدر غصه تلویزیون نگاه کردنشو میخوریم؟!</p>
<p dir="rtl">خوب همونجایی که هست تلویزیونشم ببینه دیگه , منو واسه چی  آوردین اینجا؟ کجا هست مریم خانوم؟!</p>
<p dir="rtl">گفت همون جایی که همه ما یکروز باید بریم, مریم کوچولوی  مام, هشت  سالش  بود که ما رو برای همیشه تنها گذاشت و رفت, درست یک هفته قبل از تولد ٩ سالگیش!</p>
<p dir="rtl">داشت از مدرسه برمیگشت  خونه که رفت زیر ماشین.٤٠ متر دیگه اومده بود, رسیده بود خونه!<br />
تمام  بدنم آتیش گرفت, فقط  تونستم بگم, متاسفم.<br />
همونجوری که اشک  میریخت ادامه داد و گفت, از روزی که رفت, زندگی ما شده  جهنم واقعی, پنج ساله که ما  یک لبخند به لبمون نیومده, بعضی وقتا, از خودم میپرسم که ما اصلا واسه چی زنده ایم!</p>
<p dir="rtl">حالام این آخر هفته فقط باید گریه و زاری های خانوم رو ببینیم, فقط با یاد مریم زندست!<br />
بی اختیار اشکام سرازیر شد, گفتم واقعا از خداوند میخوام که قدرتی به شما  بده که بتونین این درد رو تحمل کنین میدونم اما که خیلی سخته.<br />
پرسیدم میشه از خانومتون سوال کنین که  یک چایی دیگه به من میدن یا نه ؟<br />
گفت حتما, خوشحال میشیم بیشتر پیش ما بمونین.<br />
گفتم پس  تا شما  چایی رو بریزین من زودی  میرم  و میام, الان  یادم اومد که یکی از این دستگاه ها دارم, من تو مغازه تلویزیون تماشا نمیکنم,  لازمش ندارم,  میتونین تا وقتی دستگاهتون خرابه استفاده کنین,  اینجوری هیچکی  هم  آخر هفته بدون تلویزیون نمیمونه &#8230;&#8230;</p>
<p>The post <a href="https://kostfastnix.at/2013/12/17/maryam-joon/">مریم جون</a> appeared first on <a href="https://kostfastnix.at">kostfastnix</a>.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://kostfastnix.at/2013/12/17/maryam-joon/feed/</wfw:commentRss>
			<slash:comments>3</slash:comments>
		
		
		<post-id xmlns="com-wordpress:feed-additions:1">14653</post-id>	</item>
		<item>
		<title>شانس الله</title>
		<link>https://kostfastnix.at/2012/11/21/%d8%b4%d8%a7%d9%86%d8%b3-%d8%a7%d9%84%d9%84%d9%87/</link>
					<comments>https://kostfastnix.at/2012/11/21/%d8%b4%d8%a7%d9%86%d8%b3-%d8%a7%d9%84%d9%84%d9%87/#comments</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[Mehdi Parsnews Amiri مهدی امیری]]></dc:creator>
		<pubDate>Wed, 21 Nov 2012 08:54:25 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[پر بیننده ترین نوشته های مهدی امیری مدیر سایت]]></category>
		<category><![CDATA[نوشته های مهدی امیری مدیر سایت]]></category>
		<category><![CDATA[طنز،طلاق،جدایی،خیانت،زن،شوهر،خانواده،کانون گرم خانواده،شانس،تفاهم،شوخی،ازدواج،همسر،بچه،تحمل،آسایش،ناراحتی]]></category>
		<guid isPermaLink="false">http://www.parsnews.at/?p=9541</guid>

					<description><![CDATA[<p>ناراحت تو مغازه نشسته بودم که در باز شد و حمید وارد شد. بعد از حال و احوال گفت که امروز یک جورایی حس میکنم که سر حال نیستی! گفتم والا شنیدم که فلانی از زنش جدا شده! گفت چرا؟  اونا که خیلی ساله ازدواج کردن، بچم دارن! گفتم، راستش اینجوری که ما شنیدیم، با [&#8230;]</p>
<p>The post <a href="https://kostfastnix.at/2012/11/21/%d8%b4%d8%a7%d9%86%d8%b3-%d8%a7%d9%84%d9%84%d9%87/">شانس الله</a> appeared first on <a href="https://kostfastnix.at">kostfastnix</a>.</p>
]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p dir="rtl">ناراحت تو مغازه نشسته بودم که در باز شد و حمید وارد شد.</p>
<p dir="rtl">بعد از حال و احوال گفت که امروز یک جورایی حس میکنم که سر حال نیستی!<br />
گفتم والا شنیدم که فلانی از زنش جدا شده!<br />
گفت چرا؟  اونا که خیلی ساله ازدواج کردن، بچم دارن!<br />
گفتم، راستش اینجوری که ما شنیدیم، با یکی دیگه رابطه داشته و خانومشم فهمیده و ازش جدا شده!<span id="more-9541"></span><br />
گفت ای بابا اون که اهل این حرفا نبود، سرش همیشه تو کار خودش بود! شاید شایعه بوده و واسش حرف در آوردن.<br />
گفتم اتفاقا همونایی که سرشون ظاهرا تو کار خودشونه، بیشتر از همه اهل این حرفان! خانومش با چشای خودش دیده! تو حالتی هم دیده که دیگه جای هیچ شک و شبهه ای نبوده!<br />
یک خورده فکر کرد و دیدم قیافش  رفت تو هم!<br />
گفتم حالا زیاد ناراحت نباش، پیش میاد دیگه! اولیش نیست، آخریشم نخواهد بود!<br />
گفت نه من داشتم به شانس خودم لعنت میفرستادم!<br />
گفتم  این جریان، چه ربطی به تو و شانس و اقبال داره؟!<br />
گفت، بعضی ها شانس دارن دیگه، ما از همون بچگی بد شانس بودیم!  یارو هم حالشو کرده و هم از دست زنش راحت شده!  من که از حالا بهش میگم شانس الله!<br />
گفتم بابا تو هم که از اون بد تری،  کی میخوای دست از این چرت و پرت گفتنا ورداری، زندگیش یارو تباه شده، اونوقت تو به این میگی شانس؟!<br />
گفت برو بابا دمشو بگیر، چه زندگی ؟ چه تباهی؟ چه آشی چه کشکی؟ از حالا میره دنبال حال و حولش! نه غر شنیدنی، نه جر و بحثی، نه دعوا مرافعیی ، اونوقت تو اسم اینو میزاری زندگی تباه؟!<br />
گفتم  تو برو بابا ، تو خودتم حالیت نیست چی داری میگی، برو خدا رو شکر کن که پیش زن و بچتی و کانون خانوادت گرمه!<br />
گفت مرده شور این کانون گرم رو هم ببره ، صبح تا شب، سگ دو میزنیم شب هم باید اخم و تخم ها رو تحمل کنیم! کدوم کانون گرم خانواده؟! مام اینقدر این مهملات رو شنیدیم که باورمون شده، کانون شانس الله گرمه که از حالا هر غلطی دلش بخواد میکنه احدی هم بهش تو نمیگه!   نه بد بختائی مثل من و تو!<br />
گفتم فکر کنم که تو بهتره بری دیگه، ظاهرا  حالت امروز  زیاد خوب نیست !<br />
داشت از در میرفت بیرون، پرسیدم فردا شب برنامت چیه، جایی باید بری؟<br />
گفت نه، چطور مگه؟<br />
گفتم  موافق باشی، یک سر بریم پیشش!<br />
پرسید پیش کی؟<br />
گفتم شانس الله دیگه!<br />
گفت، از من و تو دیگه کسی بهتر پیدا نمیشه که بره دلداریش بده؟<br />
گفتم دلداری کجا بود  بابا خدا پدرتو بیامرزه ، بریم واسه  عرض  تبریک و مشاوره !</p>
<h5 dir="rtl">اگه کسی دلداری لازم داشته باشه من و تو هستیم با این کانون گرممون!</h5>
<h5 dir="rtl"></h5>
<p>The post <a href="https://kostfastnix.at/2012/11/21/%d8%b4%d8%a7%d9%86%d8%b3-%d8%a7%d9%84%d9%84%d9%87/">شانس الله</a> appeared first on <a href="https://kostfastnix.at">kostfastnix</a>.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://kostfastnix.at/2012/11/21/%d8%b4%d8%a7%d9%86%d8%b3-%d8%a7%d9%84%d9%84%d9%87/feed/</wfw:commentRss>
			<slash:comments>3</slash:comments>
		
		
		<post-id xmlns="com-wordpress:feed-additions:1">9541</post-id>	</item>
		<item>
		<title>انشاالله !</title>
		<link>https://kostfastnix.at/2012/08/16/%d8%a7%d9%86%d8%b4%d8%a7%d8%a7%d9%84%d9%84%d9%87/</link>
					<comments>https://kostfastnix.at/2012/08/16/%d8%a7%d9%86%d8%b4%d8%a7%d8%a7%d9%84%d9%84%d9%87/#comments</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[Mehdi Parsnews Amiri مهدی امیری]]></dc:creator>
		<pubDate>Thu, 16 Aug 2012 15:48:06 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[پر بیننده ترین نوشته های مهدی امیری مدیر سایت]]></category>
		<category><![CDATA[نوشته های مهدی امیری مدیر سایت]]></category>
		<category><![CDATA[Ø®Ø±Ø§ÙØ§ØªØØ§ÙØ´Ø§ÙÙÙØØ¨Ù ÙØ§Ù Ø®Ø¯Ø§ØÙØ§Ø´Ø§ÙÙÙØÙØ±ÙØ¯Ú¯Ø§ÙØØ¨ÙÛØªØÙÙØ§Ù¾ÛÙØ§ØØ¯Ø¹ÙØ§ØÙØ­Ø´ØØ¨Ø¯ Ù Ø¨ÛØ±Ø§ÙØØ¨Ú¯Ù ÙÚ¯ÙØØ§ÛØ±Ø§ÙØÙØ´ÙØ¯ØØªÙØ±Ø§ÙØÙÙØ]]></category>
		<guid isPermaLink="false">http://www.parsnews.at/?p=8250</guid>

					<description><![CDATA[<p>ارسال‌شده در نوشته‌های بابی در آگوست 14, 2010 مردم تو هیچ جای دنیا دست از خرافات ورنمیدارن! اینجام مردم کم خرافاتی نیستن، دیروز  روز سیزدهم ماه بود و همه یک جورایی مواظب بودن که اتفاق بدی براشون نیوفته، مخصوصاً وقتی‌ که روز سیزدهم باشه و جمعه هم باشه که دیگه اون روز رو میگن که [&#8230;]</p>
<p>The post <a href="https://kostfastnix.at/2012/08/16/%d8%a7%d9%86%d8%b4%d8%a7%d8%a7%d9%84%d9%84%d9%87/">انشاالله !</a> appeared first on <a href="https://kostfastnix.at">kostfastnix</a>.</p>
]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<h2></h2>
<p dir="RTL" title="نمایش ‌همه‌ی نوشته‌ها در نوشته‌های بابی!">ارسال‌شده در نوشته‌های بابی در آگوست 14, 2010</p>
<h5 dir="RTL">مردم تو هیچ جای دنیا دست از خرافات ورنمیدارن! اینجام مردم کم خرافاتی نیستن، دیروز  روز سیزدهم ماه بود و همه یک جورایی مواظب بودن که اتفاق بدی براشون نیوفته، مخصوصاً وقتی‌ که روز سیزدهم باشه و جمعه هم باشه که دیگه اون روز رو میگن که بهتره آدم اصلا از خونه بیرون نیاد! از صبح تو رادیو صحبتا همه راجع به همین روز جمعه و سیزدهم بود و با مردم مصاحبه میکردن که آیا به این حرفها اعتقاد دارن و چه اتفاقاتی واسشون در همچین روزی افتاده!<span id="more-8250"></span></h5>
<h5 dir="RTL"></h5>
<h5 dir="RTL">من  خدا رو شکر هیچگونه اعتقادی به اینجور خرافات ندارم اما بسکه دیگه دیروز این چرت و پرت هارو شنیدم، یک خورده بیشتر تو رانندگی‌ احتیاط می‌کردم و سر کار هم بیشتر مواظب بودم!</h5>
<h5 dir="RTL">اما دیروز اصلا روز من نبود! اولین اتفاقی‌ که افتاد این بود که کتری برقی سوخت که با خودم گفتم، عمرشو کرده بود، امروز خراب نمی‌شد، چار روز دیگه خراب میشد.</h5>
<h5 dir="RTL"></h5>
<h5 dir="RTL">اومدم کامپیوتر رو روشن کنم، دیدم راه نمیوفته! چند دفعه روشن خاموش کردم، دیدم نخیر، کار نمیکنه، هی یک چیزایی‌ مینوشت  و  هنگ میکرد!</h5>
<h5 dir="RTL"></h5>
<h5 dir="RTL">بعد از سومین بار گفتم ببینم چی‌ مینویسه که  راه نمیوفته، دیدم یک DVD دیروز توش  گذاشته بودم که بخاطر اون، سعی‌ میکرد با اون راه بیفته که نمی‌شد، DVD رو درآوردم، خدا رو شکر  درست شد!</h5>
<h5 dir="RTL"></h5>
<h5 dir="RTL">اما کار‌ها خوب پیش نمیرفت، بعد از ظهر سرور شرکتی که باهاش کار می‌کنیم، از کار افتاده بود و نمیتونستیم سیم کارت‌های مشتریها رو فعال کنیم، اونام تا کارتشون فعال نشه نمیتونن تلفن بزننن و از پیش ما نمیرن، بخاطر  اینکه شلوغ نشه به همه می‌گفتم بیرین نیم ساعت دیگه بیاین!</h5>
<h5 dir="RTL"></h5>
<h5 dir="RTL">سرور بعضی‌ وقتا کار میکرد باز از کار میوفتاد، غیر از یک نفر کار همه راه افتاده بود، این خانوم نشسته بود همونجا تو مغازه هی میپرسید من بالاخره می‌تونم امروز از تلفنم استفاده کنم، منم می‌گفتم، نمیدوم، ایشون هم تا جواب  درست و معقولی‌ از من نمیگرفت، نمیرفت!</h5>
<h5 dir="RTL"></h5>
<h5 dir="RTL">با خودم گفتم، مام شانس نداریم، اینا اگه نا‌ مسلمون نبودن، الان در جوابش که میپرسید سیم کارت امشب راه می‌افته، با یک انشا‌الله، خودمو راحت می‌کردم، یارو هم تا انشا‌الله رو میشنید، راضی‌ میشد و میرفت، تا فردام  خدا بزرگه!</h5>
<h5 dir="RTL">یادم میاد هفت هشت سال پیش، می‌خواستم از ایران برگردم، بلیطم اما هنوز اوکی نشده بود، مشهد بودم،رفتم هواپیمایی، گفت شما اسمتون تو لیست انتظاره، باید ۲ روز قبل از پرواز هم تهران باشین!</h5>
<h5 dir="RTL">پرسیدم، یعنی که من شنبه پرواز می‌کنم؟</h5>
<h5 dir="RTL">گفت انشالله!</h5>
<h5 dir="RTL">گفتم دوست عزیز، انشالله ماشاالله که جواب نشد، من می‌تونم شنبه پرواز کنم؟</h5>
<h5 dir="RTL">گفت:  بهتون گفتم، انشا‌الله!</h5>
<h5 dir="RTL">گفتم عزیز من، انشالله یعنی‌ آره یا یعنی‌ نه؟</h5>
<h5 dir="RTL">گفت انشا‌الله یعنی‌ انشا‌الله!</h5>
<h5 dir="RTL">گفتم من از شما سوال معقولی‌   کردم، انتظارم دارم که جواب شمام معقول باشه!</h5>
<h5 dir="RTL"></h5>
<h5 dir="RTL">یارو قاطی کرد، گفت آقا مگه ترکی‌ حرف میزنم، گفتم که، انشالله!</h5>
<h5 dir="RTL"></h5>
<h5 dir="RTL">گفتم شما لازم نیست عصبانی بشی‌، من فقط می‌خوام مطمئن باشم که برم تهران یا نه؟</h5>
<h5 dir="RTL"></h5>
<h5 dir="RTL">گفت گیر عجب مردم آزاری افتادیم ها!!</h5>
<h5 dir="RTL"></h5>
<h5 dir="RTL">گفتم این مردم آزاریه که بپرسم بلیطم اوکی شده  یا نشده؟</h5>
<h5 dir="RTL"></h5>
<h5 dir="RTL">گفت عمو شما مثل اینکه زبون آدم که حالیت نیست، مسلمون هم نیستی‌، مال پشت کدوم کوهی؟ انشا‌الله تا حالا به گوشت نخورده؟</h5>
<h5 dir="RTL"></h5>
<h5 dir="RTL"></h5>
<h5 dir="RTL">یقشو گرفتم از جا بلندش کردم، گفتم فلان فلان شده بیا بریم اون پشت میخوام بهت نشون بدم که مسلمونم یا نه!</h5>
<h5 dir="RTL"></h5>
<h5 dir="RTL">فحش و فحش کاری شروع شد، یک نفر منو گرفته بود  و یکی‌ هم اونو! منم که دیدم گرفتنش دیگه شلوغترشم کردم!  یارو رو هم دیگه ۱۰ نفرم حریفش نبودن،  می‌خواست بزنه پدرمو در بیاره،در همین موقع دیدیم در اتاقی باز شد  اقایی اومد  از توش بیرون و پرسید اینجا چه خبره، همه  یکدفعه ساکت شدن، من هم فهمیدم یارو حتما پخی هست و منم باید ساکت شم!</h5>
<h5 dir="RTL"> ریسشون بود!</h5>
<h5 dir="RTL"></h5>
<h5 dir="RTL">اومد پرسید چی‌ شده، این داد و فریاد‌ها واسه چیه؟!</h5>
<h5 dir="RTL"></h5>
<h5 dir="RTL">کارمنده، که میخواستم مسلمونیمو بهش نشون بدم، گفت این آقا اومده و مارو به فحش بسته!</h5>
<h5 dir="RTL"></h5>
<h5 dir="RTL">آقاهه که خیلی‌ هم شیک و پیک بود و معلوم بود که آدم حسابیه پرسید چی‌ شده جناب؟ ناراحتیتون چیه؟</h5>
<h5 dir="RTL"></h5>
<h5 dir="RTL">گفتم، هیچی‌ آقا، کارمندتون به بنده اظهار لطف کردن، بنده رو زبون نفهم و پشت کوهی که کردن هیچی‌، ادعا هم می‌کنن که بنده مسلمون نیستم، میخواستم از اشتباه درشون بیارم!</h5>
<h5 dir="RTL"></h5>
<h5 dir="RTL">به کارمنده گفت شما تشریف ببرین به کارتون برسین به منم گفت، شمام تشریف بیارین تو اتاق من!</h5>
<h5 dir="RTL"></h5>
<h5 dir="RTL">یک خورده ترسیدم راستش، گفتم نکنه بلا ملایی سرم بیارن!</h5>
<h5 dir="RTL"></h5>
<h5 dir="RTL">مرده فهمید، به یکی‌ گفت، یک چایی واسه ایشون بیارین تو اتاق من!</h5>
<h5 dir="RTL"></h5>
<h5 dir="RTL">تو اتاقش که نشسته بودیم، گفتم آقای محترم من الان ۲ هفتست اینجا علاف بلیطم، کارام همه مونده، این آقام یک کلمه جواب درست به من نمیده، من فقط از ایشون خواستم که بگه آره یا نه! من  برم تهران اونجا بلیطم اوکی‌ نشه، یک هفته تهران علافم!</h5>
<h5 dir="RTL"></h5>
<h5 dir="RTL">گفت شما دوستانی که در خارج از کشور زندگی‌ میکنین، آداب و رسوم ما ایرانیها یادتون رفته، زودم اعصابتون تحریک میشه!</h5>
<h5 dir="RTL"></h5>
<h5 dir="RTL">گفتم من چیز بخصوصی از ایشون طلب نکردم،  فقط میخواستم بدونم که شنبه تو اون هواپیما میشینم یا نه، ده دفم از ایشون پرسیدم، ایشون میگه انشالله! بهش میگم بگو اره یا نه، اونوقت برمیگرده به من میگه، شما نه تنها زبون نفهمی،  مسلمونم نیستی‌!</h5>
<h5 dir="RTL"></h5>
<h5 dir="RTL">گفت شما خودتونو ناراحت نکنین، مملکت اسلامیه، وقتی‌ میگه انشالله، یعنی‌ خیالت تخت تخت  باشه، شمام خاطرتون جمع  باشه که حتما انشا‌الله با اون هواپیما میرین!</h5>
<h5 dir="RTL"></h5>
<h5 dir="RTL">گفتم یعنی‌ خیالم راحت باشه، گفت صد در صد، بعدشم منو برد پیش کارمنده دست دادیم و صورت همدیگرو بوسیدیم ، یارو تو گوشم گفت آقا اونجا حال می‌کنین، یاد مام باشین!  گفتم حال همینجاست، شما قدرشو نمیدونین، شما الان میدونی‌ با من نیومدی اون پشت چه حالی‌ رو از دست دادی؟ هر دو خندیدمو خدا حافظی کردیم!</h5>
<h5 dir="RTL"></h5>
<h5 dir="RTL">شنبه رفتم فرودگاه، می‌خواستم چمدونمو بدم، آقاهه نگاهی‌ به بلیط کرد و گفت متأسفانه همه مسافرا اومدن، حتی چند تا جام که همیشه واسه هیئت دولت داریم، اونام پر شدن، شما هفته دیگه تشریف بیارین، انشا‌الله جا بهتون میرسه!</h5>
<h5 dir="RTL"></h5>
<h5 dir="RTL">آقا منو دارین، میخواستم منفجر شم، اومدم داد و بیداد راه بندازم دیدم چپ و راست مأمور واستادن، اسلحه و تفنگ و ریش و پشمو  بند و بساط!</h5>
<h5 dir="RTL"></h5>
<h5 dir="RTL">فکر کردم بخوام به اینا مسلمونیمو نشون بدم، اینا حتما میگن، نه خوب انجام نشده و در جا دوباره مسلمونم می‌کنن!</h5>
<h5 dir="RTL"></h5>
<h5 dir="RTL">گفتم بله هیچ   مشکلی‌ نیست،هفته دیگه  انشا‌الله!&#8230;.</h5>
<p>The post <a href="https://kostfastnix.at/2012/08/16/%d8%a7%d9%86%d8%b4%d8%a7%d8%a7%d9%84%d9%84%d9%87/">انشاالله !</a> appeared first on <a href="https://kostfastnix.at">kostfastnix</a>.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://kostfastnix.at/2012/08/16/%d8%a7%d9%86%d8%b4%d8%a7%d8%a7%d9%84%d9%84%d9%87/feed/</wfw:commentRss>
			<slash:comments>9</slash:comments>
		
		
		<post-id xmlns="com-wordpress:feed-additions:1">8250</post-id>	</item>
		<item>
		<title>جن و بسم الله</title>
		<link>https://kostfastnix.at/2012/07/22/%d8%ac%d9%86-%d9%88-%d8%a8%d8%b3%d9%85-%d8%a7%d9%84%d9%84%d9%87/</link>
					<comments>https://kostfastnix.at/2012/07/22/%d8%ac%d9%86-%d9%88-%d8%a8%d8%b3%d9%85-%d8%a7%d9%84%d9%84%d9%87/#comments</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[Mehdi Parsnews Amiri مهدی امیری]]></dc:creator>
		<pubDate>Sun, 22 Jul 2012 15:59:28 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[پر بیننده ترین نوشته های مهدی امیری مدیر سایت]]></category>
		<category><![CDATA[طنز]]></category>
		<category><![CDATA[من و دخترام!]]></category>
		<category><![CDATA[نوشته های مهدی امیری مدیر سایت]]></category>
		<category><![CDATA[خرافات،جن،روح،ارواح،طنز،ترس،پری،بچه،بزرگ،تاریکی،باور،عوام،سوال،کنجکاوی،پدر،مادر،پارس نیوز]]></category>
		<guid isPermaLink="false">http://www.parsnews.at/?p=8078</guid>

					<description><![CDATA[<p>دیروز با دخترم تلفنی حرف میزدم, پرسید بابی جن هست؟ میگم جن چیه بابا؟ میگه جن دیگه بچه ها اینجا همش شبا از جن حرف میزنن! میگن هم جن هست هم پری! گفتم اها جن و پری رو میگی! میگه اره بابی, اینجا دختر خاله هام میگن که جن و پری ها همه جا  هستن! [&#8230;]</p>
<p>The post <a href="https://kostfastnix.at/2012/07/22/%d8%ac%d9%86-%d9%88-%d8%a8%d8%b3%d9%85-%d8%a7%d9%84%d9%84%d9%87/">جن و بسم الله</a> appeared first on <a href="https://kostfastnix.at">kostfastnix</a>.</p>
]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p dir="rtl"><span style="font-family: tahoma, arial, helvetica, sans-serif;">دیروز با دخترم تلفنی حرف میزدم, پرسید بابی جن هست؟</span><br />
<span style="font-family: tahoma, arial, helvetica, sans-serif;">میگم جن چیه بابا؟</span><br />
<span style="font-family: tahoma, arial, helvetica, sans-serif;">میگه جن دیگه بچه ها اینجا همش شبا از جن حرف میزنن!</span><br />
<span style="font-family: tahoma, arial, helvetica, sans-serif;">میگن هم جن هست هم پری!</span><br />
<span style="font-family: tahoma, arial, helvetica, sans-serif;">گفتم اها جن و پری رو میگی!</span><br />
<span style="font-family: tahoma, arial, helvetica, sans-serif;">میگه اره بابی, اینجا دختر خاله هام میگن که جن و پری ها همه جا  هستن!</span><br />
<span style="font-family: tahoma, arial, helvetica, sans-serif;">گفتم راستش باباجون ., پری شاید باشه, چونکه من بعضی وقتا که تو  این خیابون خرید نزدیک خونمون  راه میرم  و با یک نظر بعضی ها رو نگاه میکنم که خدا و پیغمبرشم   گفتن حلاله!  با خودم میگم, پری که میگن باید همینا باشن!</span><br />
<span style="font-family: tahoma, arial, helvetica, sans-serif;">اما جنی در کار نیست, اینو  مطمئن باش  باباجون , همش چرت و پرته! همش حرفایی هستن مثل قصه  هایی که من شبا از خودم در میارم و واسه شما ها تعریف میکنم که بخندین !</span><br />
<span style="font-family: tahoma, arial, helvetica, sans-serif;">گفت بابی اینجا اما   بچه ها اصلا  نمیخندن, خیلی هم از جن میترسن!  میگن جاهایی که تاریکه نباید بری که جن هست!</span><br />
<span style="font-family: tahoma, arial, helvetica, sans-serif;">گفتم اونا بچن  بابایی , هر  چیزی رو باور میکنن! به تو هم واسه این میگن که بترسی و  تنها جایی نری ! جن وجود نداره اما اینکه میگن تنها جایی نری, درسته دخترم.</span><br />
<span style="font-family: tahoma, arial, helvetica, sans-serif;">گفت من اما از بزرگام سوال کردم,  گفتن هست! از چند  نفر هم پرسیدم!</span></p>
<p dir="rtl"><span style="font-family: tahoma, arial, helvetica, sans-serif;"><img data-recalc-dims="1" fetchpriority="high" decoding="async" class="alignnone size-full wp-image-220104" src="https://i0.wp.com/arzexchange.com/wp-content/uploads/2012/07/%D8%AC%D9%86-%D9%88-%D9%BE%D8%B1%DB%8C-%D9%85%D9%87%D8%AF%DB%8C-%D8%A7%D9%85%DB%8C%D8%B1%DB%8C-%D9%88%DB%8C%D9%86-%D8%A7%D8%AA%D8%B1%DB%8C%D8%B4-.png?resize=300%2C300&#038;ssl=1" alt="" width="300" height="300" /></span></p>
<p dir="rtl"><span style="font-family: tahoma, arial, helvetica, sans-serif;">گفتم, اره دیگه باباجون اگه به  جن و  خرافات  اعتقادی نداشتن که الان این حال و روزشون نبود!</span><br />
<span style="font-family: tahoma, arial, helvetica, sans-serif;">گفت بابی خرافات چیه ؟!</span><br />
<span style="font-family: tahoma, arial, helvetica, sans-serif;">گفتم, اونم یه چیزیه مثل همین جن و پری!</span><br />
<span style="font-family: tahoma, arial, helvetica, sans-serif;">گفت یعنی تو میگی اصلا جنی در کار نیست؟!</span><br />
<span style="font-family: tahoma, arial, helvetica, sans-serif;">گفتم اره عزیزم, اینا رو فقط بخاطر این میگن که بچه ها رو بترسونن!</span><br />
<span style="font-family: tahoma, arial, helvetica, sans-serif;">گفت اما من از خود تو هم چند بار شنیدم که از جن گفتی !</span><br />
<span style="font-family: tahoma, arial, helvetica, sans-serif;">گفتم من؟ من از جن چیزی واسه تو تعریف کردم ؟! کی بوده که من یادم نمیاد؟</span><br />
<span style="font-family: tahoma, arial, helvetica, sans-serif;">گفت به من نگفتی اما به مامی چند دفعه گفتی!</span><br />
<span style="font-family: tahoma, arial, helvetica, sans-serif;">گفتم چی گفتم به مامانت؟! من کی با مامان  تو در باره جن و پری صحبت کردم؟  تو دلم گفتم, هر چند که اگه جنی وجود داشت و  آدمام  اونقدر ازش میترسیدن, حتما باید چیزی میبود تو مایه های زن  خود آدم! <img src="https://s.w.org/images/core/emoji/17.0.2/72x72/1f641.png" alt="🙁" class="wp-smiley" style="height: 1em; max-height: 1em;" /></span><br />
<span style="font-family: tahoma, arial, helvetica, sans-serif;">گفت چند دفعه  وقتی شب ازکارت برگشتی خونه, من خودم شنیدم که تو به ما مامی گفتی, پول شده جن و مام شدیم بسم الله!</span><br />
<span style="font-family: tahoma, arial, helvetica, sans-serif;">گفتم اها, تو راست میگی من با مامانت شوخی کردم گفتم  همونجوری  که جنی وجود نداره پولی هم وجود نداره, آه  در بساط نیست!</span><br />
<span style="font-family: tahoma, arial, helvetica, sans-serif;">گفت بسم الله واسه چی بود بابی ؟</span><br />
<span style="font-family: tahoma, arial, helvetica, sans-serif;">گفتم بسم الله هیچی نیست به جز بردن  اسم خدا باباجون !</span><br />
<span style="font-family: tahoma, arial, helvetica, sans-serif;">آدم وقتی کارش گیر میکنه اسم خدا رو به  زبون میاره, و هر کاری رو با بسم الله و با نام خدا شروع میکنه! شمام فعلا برو به بازیت برس و فکر جن و پری  رو هم ازکلت بنداز بیرون که همش الکیه!</span><br />
<span style="font-family: tahoma, arial, helvetica, sans-serif;">گوشی رو که گذاشتم با صدای بلند  گفتم, جن جونا  , شوخی کردم ها,شما این حرفای پدر و دختر رو زیاد جدی نگیرین,  الان تنهام هستم, یکوقت دسته جمعی نیاین نصف شب بزنین  دهن منو سرویس کنین?</span><span style="font-family: tahoma, arial, helvetica, sans-serif;">بسم الله, بسم الله,بسم الله&#8230;..<span class="html-span xexx8yu x4uap5 x18d9i69 xkhd6sd x1hl2dhg x16tdsg8 x1vvkbs x3nfvp2 x1j61x8r x1fcty0u xdj266r xat24cr xgzva0m xhhsvwb xxymvpz xlup9mm x1kky2od"><img decoding="async" class="xz74otr" src="https://static.xx.fbcdn.net/images/emoji.php/v9/tad/1/16/1f632.png" alt="?" width="16" height="16" /></span><span class="html-span xexx8yu x4uap5 x18d9i69 xkhd6sd x1hl2dhg x16tdsg8 x1vvkbs x3nfvp2 x1j61x8r x1fcty0u xdj266r xat24cr xgzva0m xhhsvwb xxymvpz xlup9mm x1kky2od"><img decoding="async" class="xz74otr" src="https://static.xx.fbcdn.net/images/emoji.php/v9/t2c/1/16/1f631.png" alt="?" width="16" height="16" /></span><span class="html-span xexx8yu x4uap5 x18d9i69 xkhd6sd x1hl2dhg x16tdsg8 x1vvkbs x3nfvp2 x1j61x8r x1fcty0u xdj266r xat24cr xgzva0m xhhsvwb xxymvpz xlup9mm x1kky2od"><img decoding="async" class="xz74otr" src="https://static.xx.fbcdn.net/images/emoji.php/v9/t2c/1/16/1f631.png" alt="?" width="16" height="16" /></span></span></p>
<p>The post <a href="https://kostfastnix.at/2012/07/22/%d8%ac%d9%86-%d9%88-%d8%a8%d8%b3%d9%85-%d8%a7%d9%84%d9%84%d9%87/">جن و بسم الله</a> appeared first on <a href="https://kostfastnix.at">kostfastnix</a>.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://kostfastnix.at/2012/07/22/%d8%ac%d9%86-%d9%88-%d8%a8%d8%b3%d9%85-%d8%a7%d9%84%d9%84%d9%87/feed/</wfw:commentRss>
			<slash:comments>28</slash:comments>
		
		
		<post-id xmlns="com-wordpress:feed-additions:1">8078</post-id>	</item>
		<item>
		<title>دعوت!</title>
		<link>https://kostfastnix.at/2012/07/05/%d8%af%d8%b9%d9%88%d8%aa/</link>
					<comments>https://kostfastnix.at/2012/07/05/%d8%af%d8%b9%d9%88%d8%aa/#comments</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[Mehdi Parsnews Amiri مهدی امیری]]></dc:creator>
		<pubDate>Thu, 05 Jul 2012 14:49:58 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[پر بیننده ترین نوشته های مهدی امیری مدیر سایت]]></category>
		<category><![CDATA[نوشته های مهدی امیری مدیر سایت]]></category>
		<category><![CDATA[Brendan Kavanagh]]></category>
		<category><![CDATA[آشنا]]></category>
		<category><![CDATA[الکی]]></category>
		<category><![CDATA[پارس نیوز]]></category>
		<category><![CDATA[پذیرایی]]></category>
		<category><![CDATA[تعارف]]></category>
		<category><![CDATA[تنهایی]]></category>
		<category><![CDATA[چاخان]]></category>
		<category><![CDATA[دروغ]]></category>
		<category><![CDATA[دعوت]]></category>
		<category><![CDATA[دورویی]]></category>
		<category><![CDATA[دوری]]></category>
		<category><![CDATA[دوست]]></category>
		<category><![CDATA[شام]]></category>
		<category><![CDATA[ضیافت]]></category>
		<category><![CDATA[طنز]]></category>
		<category><![CDATA[غذا]]></category>
		<category><![CDATA[فارسی]]></category>
		<category><![CDATA[مشتری]]></category>
		<category><![CDATA[مغازه]]></category>
		<category><![CDATA[مهمونی]]></category>
		<category><![CDATA[نهار]]></category>
		<guid isPermaLink="false">http://www.parsnews.at/?p=3639</guid>

					<description><![CDATA[<p>نوشته مهدی امیری  در آگوست 6, 2010 چقدر من این تعارفات ایرانی رو دوست دارم، ۳ روز پیش تو مغازه بودم که خانومی، هم سنّ و سال خانوم خود بنده وارد مغازه شد! بعد از سلام و علیک گرم و گیرا و جای خانوم بچه‌ها خالی‌ نباشه و انشالا بزودی برگردن و دلتنگی‌‌ها تموم بشه [&#8230;]</p>
<p>The post <a href="https://kostfastnix.at/2012/07/05/%d8%af%d8%b9%d9%88%d8%aa/">دعوت!</a> appeared first on <a href="https://kostfastnix.at">kostfastnix</a>.</p>
]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p dir="RTL">نوشته مهدی امیری  در آگوست 6, 2010</p>
<h5 dir="RTL">چقدر من این تعارفات ایرانی رو دوست دارم، ۳ روز پیش تو مغازه بودم که خانومی، هم سنّ و سال خانوم خود بنده وارد مغازه شد!</h5>
<h5 dir="RTL">بعد از سلام و علیک گرم و گیرا و جای خانوم بچه‌ها خالی‌ نباشه و انشالا بزودی برگردن و دلتنگی‌‌ها تموم بشه و این حرفا گفت که من امروز خودم اومدم پیشتون که دعوتتون کنم که یک روز یا یک شب، هر جوری که راحت تر هستین و وقتتون اجازه میده تشریف بیارین پیش ما، شامی، ناهاری در خدمتتون باشیم!</h5>
<h5 dir="RTL">گفتم خدمت از ماست خانوم!</h5>
<h5 dir="RTL">  هر چی‌ فکر کردم، اصلا قیافه  خانومه یادم نمی‌اومد رومم نمیشد که ازش بپرسم که شما اصلا کی‌ هستی‌! بی‌ انصاف همشم میگفت شوهرم، یکدفم اسمشو نمیگفت که من بدونم شوهرش کیه!</h5>
<h5 dir="RTL"><span id="more-3639"></span></h5>
<h5 dir="RTL">گفت، شوهرم گفته، تو باید خودت بری پیش ایشون، چونکه اگه من دعوتش کنم قبول نمیکنه، خیلی‌ تعارفیه و خونه کسی‌ نمیره!</h5>
<h5 dir="RTL">گفتم خانوم خیلی‌ لطف کردین، ما تا حالا اینقدر به شما زحمت دادیم! که دیگه نمیخوام بیشتر از این شما رو تو زحمت بندازم، وگرنه چه بهتر از اینکه آدم وقتشو با دوستان بگذرونه!</h5>
<h5 dir="RTL">گفت تورو خدا اینحرفارو نزنین، این حرفا مال غریبه هاست، شوهرم اینقدر از شما تعریف کرده و از خوبی‌‌های شما گفته که  تمام خانواده عاشق شما هستن!</h5>
<h5 dir="RTL">گفتم، شما لطف دارین، من هم تعریف شما رو خیلی‌ از شوهرتون شنیدم! واقعا هم مشتاق دیدار بودم و خوشحالم که امروز تونستم زیارتتون کنم!</h5>
<h5 dir="RTL">گفت باور کنین، امروز خیلی‌ کار داشتم، همه رو گذاشتم کنار که بیام پیش شما و ازتون جواب بگیرم و برم، جواب نه هم اصلا از شما قبول نمیکنم!</h5>
<h5 dir="RTL">تو دلم  گفتم اگه اون دفعه‌ای که من رفته بودم جواب بگیرم، جواب نه بهم داده بودن الان اینقد گرفتاری نداشتم!</h5>
<h5 dir="RTL">گفتم خانوم ما که نمک پرورده هستیم!! بهتره واسه اینکه شمام با اینهمه گرفتاری، مجبور نشین واسه من تهیه ببینین، بریم بشینیم تو رستوران،و شبی رو در خدمت شما باشیم!</h5>
<h5 dir="RTL">گفت نه، رستوران جای خود، خونه جای خود، شما حتما از وقتی‌ که خانوم بچه‌ها رفتن، اینقدر  غذا‌های بیرونو خوردیدین که دیگه حالتون از هر چی‌ رستورانه بهم می‌خوره، البته دستپخت من به پای دستپخت خانوم شما که نمی‌رسه اما خوب دیگه حالا یک شب هم گرسنه از سر میز بلند شین!</h5>
<h5 dir="RTL">گفتم اتفاقاً از شوهرتون تعریف غذاهای خوشمزه شما رو زیاد شنیدم، میدونم که هنرمندین اما بخدا راضی‌ نیستم که مزاحمت ایجاد کنم!</h5>
<h5 dir="RTL">گفت دیگه قرار شد که از این حرفا  نزنین، شما مراحمین، لطف می‌کنین اگه به ما افتخار بدین!</h5>
<h5 dir="RTL">من آقا اصلا نه میدونستم ، این خانوم کیه، نه شوهرش کیه، هیچ جورم روم نمیشد بعد از اینهمه، تعارفات الکیه دوجانبه, بپرسم، شما  کی‌ هستی‌اصلا !!</h5>
<h5 dir="RTL">گفت فقط خواهش می‌کنم بگین چی‌ دوست دارین که من همونو واستون آماده کنم.</h5>
<h5 dir="RTL">گفتم والا بخدا من اصلا راضی‌ نیستم که شما برین تو آشپزخونه و واسه من تو زحمت بیوفتین.</h5>
<h5 dir="RTL">گفت اصلا هم زحمتی نیست،  شوهرم به من گفته که شما قورمه سبزی خیلی‌ دوست دارین، موافقین شمام با قورمه سبزی؟</h5>
<h5 dir="RTL">با خودم گفتم نه بابا، مثل اینکه شوهرش از دوستان نزدیکه!</h5>
<h5 dir="RTL">گفتم این علاقه وافر من به قورمه سبزی رو  دیگه تمام شهر میدونن، ولی‌ تورو خدا  تهیه و تدارک لازم نیست، ما که غریبه نیستیم!</h5>
<h5 dir="RTL">گفت خیالتون راحت باشه، شوهرم اینقدر از صمیمی‌ بودن شما تعریف کرده که بچه‌ها هم ندیده عاشق شمان و منتظرن که عموشونو ببینن!!</h5>
<h5 dir="RTL">گفتم ماشاالله بچه هاتونم، در خوبی‌ به پدر و مادرشون رفتن، منم بی‌ صبرانه مشتاق دیدنشونم!</h5>
<h5 dir="RTL">گفت پس ما دیگه این یکشنبه منتظریم، حالا هر وقت شما دوست دارین، ظهر ، بعد از ظهر، شب.</h5>
<h5 dir="RTL">گفتم باشه دیگه با کمال میل خدمت میرسم، ظهر فکر کنم بهتر باشه ، فقط اگه ممکنه شماره تلفونه شوهرتونو دوباره واسه من بنویسین، چونکه تلفن منو دزدیدن، همه شماره تلفونامم باهاش رفته! اتفاقاً الان چند روزی هم هست که میخواستم باهاش تماس بگیرم، شمارشو نداشتم!!</h5>
<h5 dir="RTL">یک کاغذ جلوش گذاشتم، دیدم بی‌ انصاف فقط شماره تلفونو نوشت، اسمشو ننوشت که بدونم، خانومه، زن کی‌ هست اصلا که داره منو خونشون دعوت میکنه!</h5>
<h5 dir="RTL">گفتم اینجا اینقدر کاغذ و شماره تلفن رو میزه، لطف کنین،تا من یادم نرفته اسمشم بنویسین که قاطی نشه!</h5>
<h5 dir="RTL">رو کاغذ نوشت مهرداد!</h5>
<h5 dir="RTL">من ۳ تا مهرداد میشناسم، یکی‌ که ازدواج نکرده، خانومای اون دوتای دیگرم دیدم، این خانومه، زن هیچکدومشون نبود! چیزی نگفتم اما، با خودم گفتم حالا زنگ میزنم ببینم کدوم یکیشونه، شاید طلاق ملاقی در کار بوده، زن جدیدی، همه که مثل من نیستن، مردم زرنگن، تغییر ذائقه لازم دارن!</h5>
<h5 dir="RTL">خانومه گفت، خوب دیگه من بیشتر از این مزاحمتون نمیشم، واقعا لطف کردین که دعوت مارو پذیرفتین، به بچه‌ها و شوهرم  زنگ میزنم و میگم که این یک شنبه، عمو پیش ماست!</h5>
<h5 dir="RTL">گفتم من هم واقعا خوشحالم که می‌تونم خدمت برسم، شمام بچه‌ها رو ببوسین، به مهرداد جونم، خیلی‌ سلام برسونین!</h5>
<h5 dir="RTL">خانومه، همونجوری که داشت از در میرفت بیرون، گفت شمام از راه دور پسراتونو ببوسین و به سارا جونم سلام برسونین!</h5>
<h5 dir="RTL">گفتم، خانوم می‌بخشین اما خانوم من اسمش سارا نیست، خدام به من دوتا دختر داده!!</h5>
<h5 dir="RTL">برگشت تو مغازه، پرسید مگه شما آقای&#8230;.. نیستین؟</h5>
<h5 dir="RTL">گفتم نه خانوم، ایشون مغازشون خیابون بعدیه!</h5>
<h5 dir="RTL">با عصبانیت گفت، نمیتونستین اینو همون اول بگین، ما ایرانیها اصلا مردم آزاری تو خونمونه! کاغذی رو که شماره تلفن روش نوشته بود ورداشت گذاشت تو کیفشو بدون خدا حافظی رفت!&#8230;&#8230;</h5>
<h5 dir="RTL"></h5>
<p>The post <a href="https://kostfastnix.at/2012/07/05/%d8%af%d8%b9%d9%88%d8%aa/">دعوت!</a> appeared first on <a href="https://kostfastnix.at">kostfastnix</a>.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://kostfastnix.at/2012/07/05/%d8%af%d8%b9%d9%88%d8%aa/feed/</wfw:commentRss>
			<slash:comments>8</slash:comments>
		
		
		<post-id xmlns="com-wordpress:feed-additions:1">3639</post-id>	</item>
		<item>
		<title>هر جا که روی&#8230;.</title>
		<link>https://kostfastnix.at/2012/05/10/%d9%87%d8%b1-%d8%ac%d8%a7-%da%a9%d9%87-%d8%b1%d9%88%db%8c-2-2/</link>
					<comments>https://kostfastnix.at/2012/05/10/%d9%87%d8%b1-%d8%ac%d8%a7-%da%a9%d9%87-%d8%b1%d9%88%db%8c-2-2/#comments</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[Mehdi Parsnews Amiri مهدی امیری]]></dc:creator>
		<pubDate>Thu, 10 May 2012 09:52:53 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[پر بیننده ترین نوشته های مهدی امیری مدیر سایت]]></category>
		<category><![CDATA[نوشته های مهدی امیری مدیر سایت]]></category>
		<category><![CDATA[اروپا]]></category>
		<category><![CDATA[ایران]]></category>
		<category><![CDATA[بیمارستان]]></category>
		<category><![CDATA[ترس]]></category>
		<category><![CDATA[جدی]]></category>
		<category><![CDATA[خارج]]></category>
		<category><![CDATA[دفن]]></category>
		<category><![CDATA[دوست]]></category>
		<category><![CDATA[روده]]></category>
		<category><![CDATA[طنز]]></category>
		<category><![CDATA[عمل]]></category>
		<category><![CDATA[کفن]]></category>
		<category><![CDATA[مردن]]></category>
		<category><![CDATA[مرگ]]></category>
		<category><![CDATA[نامه]]></category>
		<category><![CDATA[وصیت]]></category>
		<category><![CDATA[وطن]]></category>
		<guid isPermaLink="false">http://www.parsnews.at/?p=7125</guid>

					<description><![CDATA[<p>چند روز پیش  یکی از دوستان اومده بود پیشم, حالش خیلی گرفته بود, میپرسم چته؟! میگه باید ۳ روز دیگه برم بیمارستان ,عمل دارم! میپرسم عمل چی؟ میگه روده , باید چند سانت از رودمو در بیارن! میگم خوب انشالله که چند روز بیمارستان هستی و میای بیرون, من آدم میشناسم که نصف بیشتر رودشو [&#8230;]</p>
<p>The post <a href="https://kostfastnix.at/2012/05/10/%d9%87%d8%b1-%d8%ac%d8%a7-%da%a9%d9%87-%d8%b1%d9%88%db%8c-2-2/">هر جا که روی&#8230;.</a> appeared first on <a href="https://kostfastnix.at">kostfastnix</a>.</p>
]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p dir="rtl"><span style="font-size: 14pt;">چند روز پیش  یکی از دوستان اومده بود پیشم, حالش خیلی گرفته بود, میپرسم چته؟!</span><br />
<span style="font-size: 14pt;">میگه باید ۳ روز دیگه برم بیمارستان ,عمل دارم!</span><br />
<span style="font-size: 14pt;">میپرسم عمل چی؟</span><br />
<span style="font-size: 14pt;">میگه روده , باید چند سانت از رودمو در بیارن!</span><br />
<span style="font-size: 14pt;">میگم خوب انشالله که چند روز بیمارستان هستی و میای بیرون, من آدم میشناسم که نصف بیشتر رودشو در آوردن الان ماشالله از همه ما هام سر حال تره و هیچ مشکلی هم نداره, تو روده درازی هم ۱۰۰ تا مثل من و تو رو میزاره تو جیب کوچیکش! دروغ گفتم البته که یک خورده ترسش بریزه!</span><br />
<span style="font-size: 14pt;">گفت نه بابا, میگن سرطانه!</span><br />
<span style="font-size: 14pt;"><img data-recalc-dims="1" loading="lazy" decoding="async" class="size-full wp-image-220111 alignleft" src="https://i0.wp.com/kostfastnix.at/wp-content/uploads/2012/05/Mehdi-born-small.png?resize=350%2C353&#038;ssl=1" alt="" width="350" height="353" /></span><br />
<span style="font-size: 14pt;">اینجا دیگه نمیدونستم چه دروغی سر هم کنم! فقط می تونستم بگم من خودم یکی میشناختم که سرطان داشت, الانم مرده و خیلی هم سر حاله!</span></p>
<p dir="rtl"><span style="font-size: 14pt;">من اصولا وقتی اینجور خبر ها رو میشنوم, زبونم بد جوری بند میاد, میدونم اگه بخوام یک چیز جدی بگم داستان رو خراب ترش میکنم! اما به هر حال سعی خودمو کردم!</span><br />
<span style="font-size: 14pt;">گفتم کی گفته سرطانه؟  شاید اشتباه کردن!</span><br />
<span style="font-size: 14pt;">گفت نگفتن سرطانه, میگن اگه رودتو نبریم سرطان میشه!</span><br />
<span style="font-size: 14pt;">خوشحال شدم, گفتم بابا تو منو ترسوندی, خوب اینکه دیگه این حرفا رو نداره , من که گفتم, خیلی ها رو میشناسم که ۱۰-۱۵ سانت از رودشون بیشتر  نمونده باز هم دارن واسه خودشون حال میکنن! خدا رو شکر علم پزشکی به جایی رسیده که اگه دو سوم کلتم  وردارن بازم مشکلی پیش نمیاد!</span><br />
<span style="font-size: 14pt;">گفت من امشب میخوام برم خونه بشینم   وصیت نامم رو بنویسم. تو وصیت نماتو نوشتی!</span><br />
<span style="font-size: 14pt;">گفتم  نه هنوز.</span><br />
<span style="font-size: 14pt;">گفت منتظر چی هستی ؟  مرگ خبر نمیکنه!</span><br />
<span style="font-size: 14pt;">گفتم  تو رو میخوان رودتو در بیارن,  من چرا وصیت کنم؟!  من رودم کوتاه که  نشده  هیچی تازه  الان  چند سانتم اضافه آوردم از یه جای دیگم زده بیرون!</span><br />
<span style="font-size: 14pt;">خندید, گفت پس اگه اشکالی برام پیش اومد تو روده اضافی داری!</span><br />
<span style="font-size: 14pt;">گفتم آره تلفن که بهت نمیتونم بندازم شاید اقلا  چند سانت روده بشه بهت چپوند!</span><br />
<span style="font-size: 14pt;">گفت از شوخی گذشته بد نیست که آدم وصیت نامشو بنویسه!</span><br />
<span style="font-size: 14pt;">گفتم اونایی وصیت نامه مینویسن که مال و منالی دارن, خونه ای, باغی, زمینی, من روزی  که سرمو بزارم زمین و دیگه بلند نشم, زن و بچم باید با قرض و قوله ترتیبی بدن که لاشم رو زمین نمونه!</span><br />
<span style="font-size: 14pt;">گفت اقلا میتونی بنویسی که کجا دفنت کنن!</span><br />
<span style="font-size: 14pt;">گفتم وقتی که رفتی دیگه چه فرقی میکنه! به قول معروف هرجا  که روی, قبرتان همین  تنگ است!</span><br />
<span style="font-size: 14pt;">گفت منو که باید بفرستن ایران, میخوام ایران دفنم کنن! تو مگه دوست نداری که تو وطنت خاکت کنن؟!</span><br />
<span style="font-size: 14pt;">گفتم نه عزیزم من از اونایی نیستم که تا وقتی که زندن پاشونو تو ایران نمیزارن اما میخوان وقتی که مردن حتما تو ایران خاکشون  کنن!</span><br />
<span style="font-size: 14pt;">گفت حالا چرا که نه؟</span><br />
<span style="font-size: 14pt;">گفتم الان واست میگم چرا. چونکه پرسیدی بهت میگم!</span><br />
<span style="font-size: 14pt;">فرض کن که من مردم و منو با هزار درد سر بردن ایران و تو یک قبرستون دفن  کردن, منی که ۴۰ ساله ایران نیستم, غیر چند تا خواهر و برادر کسی منو نمیشناسه, فامیلا هم لطف میکنن و یک سنگ قبر شیک و پیک مرمر, ساخت ایتالیا!   میزارن رو قبرم.</span><br />
<span style="font-size: 14pt;">حالا شما فکر کن ۲ نفر از بغل قبر من میگذرن و این سنگ خوشگل توجهشونو جلب میکنه!</span><br />
<span style="font-size: 14pt;">رو سنگ قبرم نوشته مرحوم فلانی در سال فلان به دنیا آمد و در سال فلان از دنیا رفت!</span><br />
<span style="font-size: 14pt;">اولی بر میگرده به دومی میگه,  چه سنگ خوشگلی! این خدا بیامرز کی بوده؟  میشناسیش؟!</span><br />
<span style="font-size: 14pt;">دومی میگه , تو نمیشناسیش مگه؟!</span><br />
<span style="font-size: 14pt;">میگه نه والا.اسما که نه!</span><br />
<span style="font-size: 14pt;">میگه این آدم وقتی که ما اینجا داشتیم جون میدادیم,  ایشون جیک جیک مستونش بود, ۴۰-۵۰ سال داشت تو کشور های اروپایی حال میکرد, صبح تا شب ویسکی ۲۴ ساله  نوش جون میکرد, کنیاک هنسی ۵۰ ساله قرقره میکرد, روزی ۴-۵ تا دختر بلوند و چشم آبی از سر وکولش بالا میرفتن, صبح تو پاریس  ۴ تا مو طلایی صبحانه  واسش میاوردن تو تختخواب,  , ظهر تو لندن و شب تو استوکهولم و رم و ونیز تو نایت کلوب ها و کاباره ها و کازینو ها میپرید !  هر چی میلش میکشید تو دست و بالش بود, هر جا میرفت  همه جلوش خم و راست میشدن!</span><br />
<span style="font-size: 14pt;">دومی میگه, یارو میلیاردر بود؟</span><br />
<span style="font-size: 14pt;">میگه نه بابا , روزی که سقط شد, آهم در بساط  نداشت که با ناله سودا کنه!</span><br />
<span style="font-size: 14pt;">گفت پس چه جوری اینقدر تحویلش میگرفتن, الان که ما  ایرانی ها کشور قوز قوزستان هم که میخوایم بریم فقط واسه ویزا گرفتن باید چارتا سند خونه نشون بدیم و کل خانواده رو گرو بزاریم که بهمون یک هفته ویزا بدن,  هر جام که میریم تا بفهمن ایرانی هستیم,  سایمونو با گوله میزنن, چه جوری یک نفر ایرانی  آسمون جل,  مثل این بابا , اونقدر برو بیا داشته؟!</span><br />
<span style="font-size: 14pt;">اولی میگه تو مثل اینکه چیزت خله ها! اون وقتا که مثل حالا نبود, ایرانیا رو میزاشتن رو سرشون! ایرانی میرفت اروپا , از هواپیما که تو فرودگاه  پیاده میشد, اصغر سگ سیبیل هم اگه بود,  ۴۰-۵۰ تا دختر تو صف واستاده بودن که ایرانیه ۲-۳ تاشونو انتخاب کنه!</span><br />
<span style="font-size: 14pt;">این اقای خدا نیامرز هم تا وقتی که داشت حال میکرد, اسم ایران رو هم نمیبرد حالا که زرتش قمصور  شده, اومده اینجا دراز کشیده , انتظار هم داره که ما واسش فاتحه بخونیم و ختم قرآن هم  بگیریم!</span><br />
<span style="font-size: 14pt;">اولی میگه, حرومش باشه بی پدر, من واسه این خائن فاتحه بخونم؟  همون زمان که ما اینجا داشتیم واسه  کوپن پنج سیر گوشت و نیم کیلو قند و شکر با ۱۰ نفر  دست به یقه میشدیم, این لامذهب  داشته با مادونا و لیدی گاگا کشتی میگرفته !   شیطونه  میگه همین الان در بیارم رو قبرش بشا&#8230;</span><br />
<span style="font-size: 14pt;">&#8230;&#8230;</span><br />
<span style="font-size: 14pt;">دوستم گفت خوب اینجا اگه دفنت کنن, خیال میکنی اوضات بهتره ؟! اصلا  یک نفر پیدا میشه  که بیاد سر خاکت و  یادی ازت بکنه؟</span><br />
<span style="font-size: 14pt;">گفتم صبر داشته باشه داستان اینجا رو هم برات میگم!</span><br />
<span style="font-size: 14pt;">گفتم  خب, حالا فرض کن منو اینجا تو همین قبرستون مرکزی دفن کرده باشن و دو تا ایرانی میبینن یک قبری هست که حتی سنگم نداره! رو یک تخته اسم منم نوشتن و گذاشتن سر قبر!</span><br />
<span style="font-size: 14pt;">به هم میگن این بیچاره که که حتی یک سنگ قبر هم نداره! میرن جلو  تر نوشته رو تخته رو بخونن.</span><br />
<span style="font-size: 14pt;">اولی به دومی میگه, کوروش  اینجا رو  ببین, این یارو  ایرانی بوده ها !</span><br />
<span style="font-size: 14pt;">کوروش میگه از کجا میدونی؟</span><br />
<span style="font-size: 14pt;">داریوش میگه مگه اسمشو نمیخونی ؟</span><br />
<span style="font-size: 14pt;">کوروش میگه ای بابا  این بدبخت کی  مرد؟!</span><br />
<span style="font-size: 14pt;">داریوش میگه, میشناسیش مگه؟</span><br />
<span style="font-size: 14pt;">میگه اره بابا, این دوست بابا بود!  از اون ایرانی های قدیمی که اینجا فسیل شده بود! این بدبختم مثل بابای ما ۴۰-۵۰ سال پیش اومد اینجا, صبح تا شب دنبال یک لقمه نون واسه زن و بچش سگ دو میزد, اخرشم بعد یک عمر جون کندن, قبرش یک سنگم نداره!</span><br />
<span style="font-size: 14pt;">داریوش   میپرسه, چیکاره بود خدا بیامرز؟</span><br />
<span style="font-size: 14pt;">کوروش میگه موبایل فروشی داشت,  آدم بدی هم نبود, ما هر وقت تلفن میخواستیم میرفتیم پیشش, یکی دو ساعت,  تلفنا رو امتحان میکردیم, تعرفه ها رو میپرسیدیم, چایی و نوشابه هم بهمون میداد بعدشم ما میرفتیم جای دیگه تلفونمونو میخریدیم !</span><br />
<span style="font-size: 14pt;">داریوش میگه حالا چرا تلفن ها رو  از این نمیگرفتین و میرفتین جای دیگه؟!</span><br />
<span style="font-size: 14pt;">کوروش میگه , بابام میگه  به جنسی که از  ایرانی بگیری  نمیشه اعتماد کرد,از اون گذشته,  کاسب ایرانی تا وقتی وضعش خوب نیست بهت احترام میزاره , همچین که یک خورده کارش گرفت دیگه خدارم بنده نیست! جواب سلامتم نمیده!</span><br />
<span style="font-size: 14pt;">داریوش میگه اینو که راست میگه!</span><br />
<span style="font-size: 14pt;">کوروش میگه بیا حالا یک فاتحه براش بخونیم شاید از سر تقصیراتمون  بگذره!</span><br />
<span style="font-size: 14pt;">داریوش میگه, فاتحه رو چه جوری میخونن؟</span><br />
<span style="font-size: 14pt;">کوروش میگه منم  درست بلد نیستم , فکر کنم یک  بار باید بگی خدا بیامرزتش ۳ بار هم روحش شاد, شاید هم بر عکس!</span><br />
<span style="font-size: 14pt;">&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;..</span></p>
<p dir="rtl"><span style="font-size: 14pt;"> عمل,بیمارستان,مرگ,مردن,وصیت,نامه,دفن,کفن,ایران,اروپا,خارج,وطن,طنز,جدی,روده,ترس,دوست</span></p>
<p>The post <a href="https://kostfastnix.at/2012/05/10/%d9%87%d8%b1-%d8%ac%d8%a7-%da%a9%d9%87-%d8%b1%d9%88%db%8c-2-2/">هر جا که روی&#8230;.</a> appeared first on <a href="https://kostfastnix.at">kostfastnix</a>.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://kostfastnix.at/2012/05/10/%d9%87%d8%b1-%d8%ac%d8%a7-%da%a9%d9%87-%d8%b1%d9%88%db%8c-2-2/feed/</wfw:commentRss>
			<slash:comments>27</slash:comments>
		
		
		<post-id xmlns="com-wordpress:feed-additions:1">199970</post-id>	</item>
		<item>
		<title>باربکیوی ایرانی!</title>
		<link>https://kostfastnix.at/2012/05/08/%d8%a8%d8%a7%d8%b1%d8%a8%da%a9%db%8c%d9%88/</link>
					<comments>https://kostfastnix.at/2012/05/08/%d8%a8%d8%a7%d8%b1%d8%a8%da%a9%db%8c%d9%88/#comments</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[Mehdi Parsnews Amiri مهدی امیری]]></dc:creator>
		<pubDate>Tue, 08 May 2012 06:08:52 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[پر بیننده ترین نوشته های مهدی امیری مدیر سایت]]></category>
		<category><![CDATA[نوشته های مهدی امیری مدیر سایت]]></category>
		<guid isPermaLink="false">http://www.parsnews.at/?p=3592</guid>

					<description><![CDATA[<p>نوشته مهدی امیری در  24  آوریل, 2010 بعد از ماه‌ها امروز تو این شهری که ما زندگی‌ می‌کنیم، آفتاب شده بود و هوام قرار بود بشه ۲۱ درجه سانتیگرد! شما رو خدا ببینین ما چقد تو این کشور غریب بیچاره‌ایم که یکروز که هوا میشه ۲۱ درجه همه به هم تبریک میگیم! از یک هفته [&#8230;]</p>
<p>The post <a href="https://kostfastnix.at/2012/05/08/%d8%a8%d8%a7%d8%b1%d8%a8%da%a9%db%8c%d9%88/">باربکیوی ایرانی!</a> appeared first on <a href="https://kostfastnix.at">kostfastnix</a>.</p>
]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p title="نمایش ‌همه‌ی نوشته‌ها در نوشته‌های بابی!"><span style="font-family: tahoma, arial, helvetica, sans-serif;">نوشته مهدی امیری در  <span style="font-size: 16px;">24</span>  <span style="font-size: 16px;">آوریل, 2010</span></span></p>
<p dir="RTL"><span style="font-family: tahoma, arial, helvetica, sans-serif;">بعد از ماه‌ها امروز تو این شهری که ما زندگی‌ می‌کنیم، آفتاب شده بود و هوام قرار بود بشه ۲۱ درجه سانتیگرد! شما رو خدا ببینین ما چقد تو این کشور غریب بیچاره‌ایم که یکروز که هوا میشه ۲۱ درجه همه به هم تبریک میگیم!</span></p>
<p dir="RTL"><span style="font-family: tahoma, arial, helvetica, sans-serif;">از یک هفته قبل که رادیو و تلویزیون یکریز میگفت که شنبه گرمه و آفتابی، یادتون نره که استفاده لازم رو ببرین که دیگه از این روزا کم پیش میاد تو این کشور خراب شده!</span></p>
<p dir="RTL"><span style="font-family: tahoma, arial, helvetica, sans-serif;">ما ایرانیهام که کشته مرده افتابیم و هوای گرم، از چند روز پیش تلفن‌ها برقرار شده بود که چندتا خانواده  دور هم جمع شیم و بریم پیک نیک، کنار رودخونه، تو هوای آزاد، بریم با زن و بچه دلی‌ از عزا در بیاریم، مردیم بسکه تو این زمستون برف و بارون دیدیم!</span></p>
<p dir="RTL"><span style="font-family: tahoma, arial, helvetica, sans-serif;">من هم باوجودی که شنبه بود و مغازه باز، گفتم گور بابای دنیاش مام میبندیم و میریم، بذار اقلاً زن و بچه حالی‌ بکنن، معلوم نیست دیگه کدوم آخر هفته‌ای اینجا هوا جوری بشه که بتونیم بریم به قول امریکایی‌های جهانخوار گریل پارتی!</span></p>
<p dir="RTL"><span style="font-family: tahoma, arial, helvetica, sans-serif;">از صبح ساعت ۶ شروع کردیم به آماده شدن، خدا رو شکر ما ایرانیها تو هرکاری برنامه ریزی نتونیم بکنیم، وقتی‌ که پای شیکم و بخور بخور در کار باشه، هیچ ملتی تو برنامه ریزی به گرد پای ما هم نمی‌رسه، صندوق عقب ماشینو پر کردیم، گوشت، مرغ و نوشابه میوه، خلاصه هر چی‌ که دیگه تو خونمون داشتیم بار ماشین کردیم !</span></p>
<p dir="RTL"><span style="font-family: tahoma, arial, helvetica, sans-serif;">یک جا قرار گذاشته بودیم که همه اونجا جمع شیم و بعدا همه با  هم بریم به اون محلی که هم بشه گریل کرد و هم آب و هواش خوب باشه، اینجا نمیذارن بی‌ فرهنگها! که هر جا دلت خواست، منقلتو علم کنی‌ و شروع کنی‌ به کباب خوردن!</span></p>
<p dir="RTL"><span style="font-family: tahoma, arial, helvetica, sans-serif;">قرار گذاشته بودیم که راس ۹ همه اونجا باشیم، متأسفانه ما بخاطر بچه‌ها یک خورده دیر کردیم، خیلی‌ هم ناراحت بودم، ده دفعه سر خانم و بچه‌ها داد زدم که بابا ما پس واسه چی‌ از شیش بیداریم، واسه اینکه همه رو علاف کنیم؟</span></p>
<p dir="RTL"><span style="font-family: tahoma, arial, helvetica, sans-serif;">هر جوری بود خودمونو ساعت نه‌ و بیست دقه رسوندیم سر قرار، دیدیم جا تره و بچه نیست، به خانومم گفتم بی‌ معرفتا  گذاشتن بدون ما   رفتن؟ یک زره هم فکر اینو که ما بچه داریم نکردن!</span></p>
<p dir="RTL"><span style="font-family: tahoma, arial, helvetica, sans-serif;">خانومم گفت حالا مهم نیست، زنگ بزن ببین کجا رفتن مام میریم، اونجا همدیگرو میبینیم.</span></p>
<p dir="RTL"><span style="font-family: tahoma, arial, helvetica, sans-serif;">گفتم خیلی‌ ناجور شد من اینهمه سخنرانی می‌کنم که آدم باید وقت شناس باشه و واسه وقت دیگران ارزش قائل باشه و این حرفا، حالا خودم از همه دیرتر اومدم!</span></p>
<p dir="RTL"><span style="font-family: tahoma, arial, helvetica, sans-serif;">زنگ زدیم به اولی‌ که ببینیم کجا دارن می‌رن، دیدیم یارو هنوز خودش تو راهه! دومی گفت همین الان میرسیم ده دقه صبر کنین اومدیم! سومی‌ که هنوز از خونشونم راه نیوفتاده بود! تازه فهمیدیم که نخیر، هیچکی نرفته، اصلا هیچکی هنوز نیومده که بره!</span></p>
<p dir="RTL"><span style="font-family: tahoma, arial, helvetica, sans-serif;">درد سرتون ندم، حدود ساعت یازده بود که آخرین ماشین هم اومد! نیم ساعتی‌ هم سر اینکه کجا بریم بحث میکردیم که من دیگه رفتم جلو گفتم، اگه همینجوری بخواین ادامه بدین، ساعت ۵ بعد از ظهر باید از همین جا مستقیم بریم خونه هامون، بابا رضایت بدین دیگه ظهر شد، خلاصه دیگه بعضی‌‌ها کوتاه اومدن و نشستیم تو ماشینا و راه افتادیم به سمت مقصد!</span></p>
<p dir="RTL"><span style="font-family: tahoma, arial, helvetica, sans-serif;">یک و ربع کم رسیدم به محل تعیین شده، جای بسیار قشنگی‌ هم بود، کنار رودخونه، همه جا سر سبز، تر و تمیز، هوام که واقعا عالی‌ بود، یکی‌ یکی‌ شروع کردیم به تخلیه مواد غذایی!</span></p>
<p>&nbsp;</p>
<p dir="RTL"><span style="font-family: tahoma, arial, helvetica, sans-serif;">دوستان هرچی‌ که شما فکر کنین با خودشون آورده بودن، هندونه، خربزه، خیار، آجیل، لواشک، چیپس، پفک، نوشابه، قلیون، ورق، توپ، پتو، میز، صندلی‌&#8230;خلاصه که از مخلفات و تخلفات هرچی‌ که بگین بود!</span></p>
<p dir="RTL"><span style="font-family: tahoma, arial, helvetica, sans-serif;">گفتم بابا اومدین پیک نیک یا اسباب کشی‌ کردین، ما خودمون هم دست کمی‌ از اونای دیگه نداشتیم، ما واسه حداقل ۱۵ نفر غذا برده بودیم اما بعضی‌ از دوستان قابلمه‌هایی‌ از صندوق عقبشون در آوردن که معمولاً وقتی‌ خرجی میدن ازشون استفاده می‌کنن!</span></p>
<p dir="RTL"><span style="font-family: tahoma, arial, helvetica, sans-serif;">یک سفره پهن کردیم و قرار شد  هر کی‌ هرچی‌ آورده بیاره بذاره رو این سفره که دیگه بساط گریل و باربکیو رو راه بندازیم.</span></p>
<p dir="RTL"><span style="font-family: tahoma, arial, helvetica, sans-serif;">بدون اغراق یک ساعت و نیم طول کشید تا چیزایی‌ که آورده بودیم واسه یک پیک نیک ۴-۵ ساعته خالی‌ کردیم، دوتا قابلمه آورده بودن دوستان،  که من خداییش توش مونده بودم اینا چه جوری تو صندوق عقبشون جا داده بودن! پرسیدیم اینا چیه، گفتن یکیش پلوه یکیشم قورمه سبزی! با خودم گفتم باربکیوی ما ایرانیها روی ببین، میریم گریل کنیم، چلو قورمه سبزی با خودمون میاریم!</span></p>
<p dir="RTL"><span style="font-family: tahoma, arial, helvetica, sans-serif;">تو همین فکرا بودم که دیدم یکی‌ یک چیز گنده از تو ماشینش در آورد، دورشم پارچه پیچیده بود، پرسیدم این دیگه چیه؟ گفت یک بره کامل گرفتم که درسته کبابش کنیم!</span></p>
<p dir="RTL"><span style="font-family: tahoma, arial, helvetica, sans-serif;">سماور و استکان و نعلبکی و چائی و قند و شیکر  هم برده بودیم، به دوستان گفتم اگه ما تو کار‌های دیگمون هم اینقدر همّت داشتیم، وضع مملکتمون خیلی‌ خیلی‌ بهتر بود از اینی که هست!</span></p>
<p dir="RTL"><span style="font-family: tahoma, arial, helvetica, sans-serif;">خالی‌ بندی هام تو اقایون غوغا میکرد،  همه شده بودن آشپز و کباب پز و استاد باربکیو. یکی‌ میگفت من تو تمام پیک نیک‌هایی‌ که ایران می‌رفتیم، مسئول کباب‌ها بودم، اون یکی‌ میگفت، کبابایی که من درست می‌کنم تو دنیا تکه، یکی‌ دیگه میگفت اگه بذارین من گریل کنم، انگشتاتونم میخورین، یکی‌ دیگم که اصلا شد صاحب چلو کبابی شمشیری تو تهران&#8230; من گفتم من یکی‌ که فقط می‌تونم باد بزنم، نه چلو کبابی داشتم، نه آشپزی بلدم اما از همتون بهتر و بیشتر می‌تونم بخورم، دوستم داشته باشین حاضرم باهاتون شرط ببندم!</span></p>
<p dir="RTL"><span style="font-family: tahoma, arial, helvetica, sans-serif;">ساعت دیگه شده بود دو و نیم،  بچه‌ها هم  گشنشون شده بود و شروع کرده بودن به غر زدن. گفتم بچه‌ها این ذغال و منقل و گریل کجاس که کم کم دست به کار شیم؟</span></p>
<p dir="RTL"><span style="font-family: tahoma, arial, helvetica, sans-serif;">هیچکی جواب نداد!</span></p>
<p dir="RTL"><span style="font-family: tahoma, arial, helvetica, sans-serif;">بلند تر گفتم، بابا این گریل رو بیارین شب شد!</span></p>
<p dir="RTL"><span style="font-family: tahoma, arial, helvetica, sans-serif;">بازم هیچکی از جاش تکون نخورد، این به اون نیگاه میکلرد اون به این!</span></p>
<p dir="RTL"><span style="font-family: tahoma, arial, helvetica, sans-serif;">پرسیدم کی‌ قرار بوده گریل بیاره؟</span></p>
<p dir="RTL"><span style="font-family: tahoma, arial, helvetica, sans-serif;">هیچکی صداش در نیومد، از هر کی‌ پرسیدیم گفت من گریل نداشتم که بیارم!</span></p>
<p dir="RTL"><span style="font-family: tahoma, arial, helvetica, sans-serif;">کباب‌ها و مرغها و شیشلیک‌ها و بره درسته رو سفره، هیچکی هم گریل نیاوورده بود!</span></p>
<p dir="RTL"><span style="font-family: tahoma, arial, helvetica, sans-serif;">هر کسی‌ به بغلیش گیر داده بود و تقصیر رو مینداخت گردن اون، آخرش دیدیم که هیچکی به اینکه واسه کباب کردن دستگاه گریلی لازمه فکر نکرده، همه فقط گوشت و مرغ میوه آوردن بدون اینکه فکر کنن با چی‌ میخوان اینارو کباب کنن!</span></p>
<p dir="RTL"><span style="font-family: tahoma, arial, helvetica, sans-serif;">لب و لوچه همه آویزون شده بود اما از همه بدتر بچه‌ها بودن، گفتیم بیاین اقلاً چلو قورمه سبزی بخورین، یکی‌ دو قاشق گذاشتن دهنشون، اونام که سرد بود و غیر قابل خوردن!</span></p>
<p dir="RTL"><span style="font-family: tahoma, arial, helvetica, sans-serif;">گفتیم جمع کنین بساطو بریم خونه، ما ایرانیها کدوم کارمون مثل آدمه که باربکیو کردنمون مثل آدم باشه، جمع کنین بریم..</span></p>
<p>The post <a href="https://kostfastnix.at/2012/05/08/%d8%a8%d8%a7%d8%b1%d8%a8%da%a9%db%8c%d9%88/">باربکیوی ایرانی!</a> appeared first on <a href="https://kostfastnix.at">kostfastnix</a>.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://kostfastnix.at/2012/05/08/%d8%a8%d8%a7%d8%b1%d8%a8%da%a9%db%8c%d9%88/feed/</wfw:commentRss>
			<slash:comments>9</slash:comments>
		
		
		<post-id xmlns="com-wordpress:feed-additions:1">3592</post-id>	</item>
		<item>
		<title>The pomegranate garden ! باغ انار</title>
		<link>https://kostfastnix.at/2012/04/12/%d8%a8%d8%a7%d8%ba-%d8%a7%d9%86%d8%a7%d8%b1/</link>
					<comments>https://kostfastnix.at/2012/04/12/%d8%a8%d8%a7%d8%ba-%d8%a7%d9%86%d8%a7%d8%b1/#comments</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[Mehdi Parsnews Amiri مهدی امیری]]></dc:creator>
		<pubDate>Thu, 12 Apr 2012 08:46:31 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[پر بیننده ترین نوشته های مهدی امیری مدیر سایت]]></category>
		<category><![CDATA[نوشته های مهدی امیری مدیر سایت]]></category>
		<category><![CDATA[Brendan Kavanagh]]></category>
		<category><![CDATA[آبرو]]></category>
		<category><![CDATA[اخلاق]]></category>
		<category><![CDATA[پدر]]></category>
		<category><![CDATA[پند]]></category>
		<category><![CDATA[تابستون]]></category>
		<category><![CDATA[تنبیه]]></category>
		<category><![CDATA[خاطره]]></category>
		<category><![CDATA[خجالت]]></category>
		<category><![CDATA[درس]]></category>
		<category><![CDATA[دزدی]]></category>
		<category><![CDATA[دهات]]></category>
		<category><![CDATA[روابت]]></category>
		<category><![CDATA[روستا]]></category>
		<category><![CDATA[زندگی]]></category>
		<category><![CDATA[شرافت]]></category>
		<category><![CDATA[فارسی]]></category>
		<category><![CDATA[فقر]]></category>
		<category><![CDATA[قشلاق]]></category>
		<category><![CDATA[کارگر]]></category>
		<category><![CDATA[نصیحت]]></category>
		<category><![CDATA[ییلاق]]></category>
		<guid isPermaLink="false">http://www.parsnews.at/?p=3552</guid>

					<description><![CDATA[<p>نوشته مهدی امیری در ۱۷ مارس ۲۰۱۰ زمانی‌ که بچه بودیم، باغ انار بزرگی‌ داشتیم که ما بچه‌ها خیلی‌ دوست داشتیم، تابستونا که گرمای شهر طاقت فرسا میشد، برای چند هفته‌ای  کوچ میکردیم به این باغ خوش آب و هوا که حدودا ۳۰ کیلومتری با شهر فاصله داشت، اکثرا فامیل‌های نزدیک هم برای چند روزی [&#8230;]</p>
<p>The post <a href="https://kostfastnix.at/2012/04/12/%d8%a8%d8%a7%d8%ba-%d8%a7%d9%86%d8%a7%d8%b1/">The pomegranate garden ! باغ انار</a> appeared first on <a href="https://kostfastnix.at">kostfastnix</a>.</p>
]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p dir="RTL"><span style="font-family: tahoma, arial, helvetica, sans-serif;">نوشته مهدی امیری در ۱۷ مارس ۲۰۱۰</span></p>
<p dir="RTL"><span style="font-family: tahoma, arial, helvetica, sans-serif;">زمانی‌ که بچه بودیم، باغ انار بزرگی‌ داشتیم که ما بچه‌ها خیلی‌ دوست داشتیم، تابستونا که گرمای شهر طاقت فرسا میشد، برای چند هفته‌ای  کوچ میکردیم به این باغ خوش آب و هوا که حدودا ۳۰ کیلومتری با شهر فاصله داشت، اکثرا فامیل‌های نزدیک هم برای چند روزی میومدن و با بچه‌هاشون ، در این باغ مهمون ما بودن، روز‌های بسیار خوش و خاطره انگیزی ما در این باغ گذروندیم اما خاطر‌ه ای که می‌خوام براتون تعریف کنم، شاید زیاد خاطره خوشی‌ نیست اما درس بزرگی‌ شد برای من در زندگیم!</span></p>
<p dir="RTL"><span style="font-family: tahoma, arial, helvetica, sans-serif;">تا جایی‌ که یادمه، اواخر شهریور بود، همه فامیل اونجا جمع بودن چونکه وقت جمع کردم انار‌ها رسیده بود، ۸-۹ سالم بیشتر نبود، اون روز تعداد زیادی از کارگران بومی در باغ ما جمع شده بودن برای برداشت انار، ما بچه‌ها هم طبق معمول مشغول بازی کردن و خوش گذروندن بودیم!</span></p>
<p dir="RTL"><span style="font-family: tahoma, arial, helvetica, sans-serif;">بزرگترین تفریح ما در این باغ، بازی گرگم به هوا بود اونم بخاطر  درختان زیاد انار و دیگر میوه‌ها و بوته‌های انگوری  که در این باغ وجود داشت، بعضی‌ وقتا میتونستی، ساعت‌ها قایم شی‌، بدون اینکه کسی‌ بتونه پیدات کنه!</span></p>
<p dir="RTL"><span style="font-family: tahoma, arial, helvetica, sans-serif;"><img data-recalc-dims="1" loading="lazy" decoding="async" class="alignleft wp-image-214779 size-full" title="credit craiyon.com" src="https://i0.wp.com/kostfastnix.at/wp-content/uploads/2012/04/Baghe-Anar-Mehdi-Amiri-%D8%A8%D8%A7%D8%BA-%D8%A7%D9%86%D8%A7%D8%B1-%D9%85%D9%87%D8%AF%DB%8C-%D8%A7%D9%85%DB%8C%D8%B1%DB%8C-.png?resize=200%2C200&#038;ssl=1" alt="" width="200" height="200" /></span></p>
<p dir="RTL"><span style="font-family: tahoma, arial, helvetica, sans-serif;">بعد از نهار بود که تصمیم به بازی گرفتیم، من زیر یکی‌ از این درختان قایم شده بودم که دیدم یکی‌ از کارگرای جوونتر، در حالی‌ که کیسه سنگینی‌ پر از انار در دست داشت، نگاهی‌ به اطرافش انداخت و وقتی‌ که مطمئن شد که کسی‌ اونجا نیست، شروع به کندن چاله‌ای کرد و بعد هم کیسه انار‌ها رو اونجا گذاشت و دوباره این چاله رو با خاک پوشوند، دهاتی‌ها اون زمان  وضعشون خیلی‌ اسفناک بود و با همین چند تا انار دزدی، هم دلشون خوش بود! با خودم گفتم، انار‌های مارو میدزدی! صبر کن بلایی سرت بیارم که دیگه از این غلطا نکنی‌، بدون اینکه خودمو به اون شخص نشون بدم به بازی کردن ادامه دادم، به هیچ کس هم چیزی در این مورد نگفتم!</span></p>
<p dir="RTL"><span style="font-family: tahoma, arial, helvetica, sans-serif;">غروب که همه کار گر‌ها جمع شده بودن و میخواستن مزدشنو از بابا بگیرن، من هم اونجا بودم، نوبت رسید به کارگری که انار‌ها رو زیر خاک قایم کرده بود، پدر در حال دادن پول به این شخص بود که من با غرور  زیاد با صدای بلند گفتم، بابا من دیدم که علی‌ اصغر، انار هارو دزدید و زیر خاک قایم کرد! جاشم می‌تونم به همه نشون بدم، این کارگر دزده و شما نباید بهش پول بدین!</span></p>
<p dir="RTL"><span style="font-family: tahoma, arial, helvetica, sans-serif;">پدر خدا بیامرز ما، هیچوقت در عمرش دستشو رو کسی‌ بلند نکرده بود، برگشت به طرف من، نگاهی‌ به من کرد، همه منتظر عکس العمل پدر بودن، بابا اومد پیشم و بدون اینکه حرفی‌ بزنه، سیلی‌ آرومی زد تو صورتم و گفت برو دهنتو آب بکش، من خودم به علی‌ اصغر گفته بودم، انار هارو اونجا چال کنه، واسه زمستون!</span></p>
<p dir="RTL"><span style="font-family: tahoma, arial, helvetica, sans-serif;">بعدشم رفت پیش علی‌ اصغر، گفت شما ببخشش، بچس اشتباه کرد، پولشو بهش داد، ۲۰ تومان هم گذاشت روش، گفت اینم بخاطر زحمت اضافت! من گریه کنان رفتم تو اطاق، دیگم بیرون نیومدم!</span></p>
<p dir="RTL"><span style="font-family: tahoma, arial, helvetica, sans-serif;">کارگرا که رفتن، بابا اومد پیشم، صورتمو بوسید، گفت میخواستم ازت عذر خواهی‌ کنم! اما این، تو زندگیت هیچوقت یادت نره که هیچوقت با آبروی کسی‌ بازی نکنی‌، علی‌ اصغر کار بسیار ناشایستی کرده اما بردن آبروی مردی جلو فامیل و در و همسایه ، از کار اونم زشت تره!</span></p>
<p dir="RTL"><span style="font-family: tahoma, arial, helvetica, sans-serif;">شب شده بود، اومدم از ساختمون بیرون که برم تو باغ پیش بچه‌های دیگه، دیدم علی‌ اصغر سرشو انداخته پایین و واستاده پشت در، کیسه‌ای تو دستش بود گفت اینو بده به حاج آقا بگو از گناه من بگذره!</span></p>
<p dir="RTL"><span style="font-family: tahoma, arial, helvetica, sans-serif;">کیسه رو بردم پیش بابا، بازش کرد، دیدیم کیسه‌ای که  چال کرده بود توشه، به اضافه همه پولایی که بابا بهش داده بود&#8230;&#8230;</span></p>
<p>The post <a href="https://kostfastnix.at/2012/04/12/%d8%a8%d8%a7%d8%ba-%d8%a7%d9%86%d8%a7%d8%b1/">The pomegranate garden ! باغ انار</a> appeared first on <a href="https://kostfastnix.at">kostfastnix</a>.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://kostfastnix.at/2012/04/12/%d8%a8%d8%a7%d8%ba-%d8%a7%d9%86%d8%a7%d8%b1/feed/</wfw:commentRss>
			<slash:comments>17</slash:comments>
		
		
		<post-id xmlns="com-wordpress:feed-additions:1">3552</post-id>	</item>
		<item>
		<title>شاهنامه آخرش خوشه!</title>
		<link>https://kostfastnix.at/2012/02/24/%d8%b4%d8%a7%d9%87%d9%86%d8%a7%d9%85%d9%87-%d8%a2%d8%ae%d8%b1%d8%b4-%d8%ae%d9%88%d8%b4%d9%87/</link>
					<comments>https://kostfastnix.at/2012/02/24/%d8%b4%d8%a7%d9%87%d9%86%d8%a7%d9%85%d9%87-%d8%a2%d8%ae%d8%b1%d8%b4-%d8%ae%d9%88%d8%b4%d9%87/#comments</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[Mehdi Parsnews Amiri مهدی امیری]]></dc:creator>
		<pubDate>Fri, 24 Feb 2012 15:57:20 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[پر بیننده ترین نوشته های مهدی امیری مدیر سایت]]></category>
		<category><![CDATA[نوشته های مهدی امیری مدیر سایت]]></category>
		<category><![CDATA[Brendan Kavanagh]]></category>
		<category><![CDATA[آنتالیا]]></category>
		<category><![CDATA[ایرانی]]></category>
		<category><![CDATA[باخت]]></category>
		<category><![CDATA[بازی]]></category>
		<category><![CDATA[برد]]></category>
		<category><![CDATA[پدر]]></category>
		<category><![CDATA[پیروزی]]></category>
		<category><![CDATA[تخته]]></category>
		<category><![CDATA[ترک]]></category>
		<category><![CDATA[ترکیه]]></category>
		<category><![CDATA[تشویق]]></category>
		<category><![CDATA[تماشاچی]]></category>
		<category><![CDATA[توریست]]></category>
		<category><![CDATA[خاطره]]></category>
		<category><![CDATA[دوستی]]></category>
		<category><![CDATA[رجز،کریخوندن]]></category>
		<category><![CDATA[شکست]]></category>
		<category><![CDATA[طاس]]></category>
		<category><![CDATA[طنز]]></category>
		<category><![CDATA[عثمانی]]></category>
		<category><![CDATA[گالاتاسرای]]></category>
		<category><![CDATA[مسابقه. فنر باغچه]]></category>
		<category><![CDATA[مسافرت]]></category>
		<category><![CDATA[ناصر ملک مطیعی]]></category>
		<guid isPermaLink="false">http://www.parsnews.at/?page_id=3412</guid>

					<description><![CDATA[<p>می 19, 2009 نوشته مهدی امیری معمولا من خاطراتمو با یادش بخیر شروع می‌کنم اما ایندفعه خدائیش نمیدونم بگم یادش بخیر یا نگم، خاطرش هم تلخه و هم شیرین! بله، چندین سال پیش بود، اگه اشتباه نکنم ۱۹۸۹میلادی یعنی‌ ۲۰ سال قبل، با یکی‌ از دوستان مسافرتی داشتیم به کشور ترکیه و یا به قول [&#8230;]</p>
<p>The post <a href="https://kostfastnix.at/2012/02/24/%d8%b4%d8%a7%d9%87%d9%86%d8%a7%d9%85%d9%87-%d8%a2%d8%ae%d8%b1%d8%b4-%d8%ae%d9%88%d8%b4%d9%87/">شاهنامه آخرش خوشه!</a> appeared first on <a href="https://kostfastnix.at">kostfastnix</a>.</p>
]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p dir="rtl">می 19, 2009 نوشته مهدی امیری</p>
<h4 dir="rtl">معمولا من خاطراتمو با یادش بخیر شروع می‌کنم اما ایندفعه خدائیش نمیدونم بگم یادش بخیر یا نگم، خاطرش هم تلخه و هم شیرین!</h4>
<h4 dir="rtl">بله، چندین سال پیش بود، اگه اشتباه نکنم ۱۹۸۹میلادی یعنی‌ ۲۰ سال قبل، با یکی‌ از دوستان مسافرتی داشتیم به کشور ترکیه و یا به قول یکی‌ از دوستان سرزمین<span id="more-3412"></span> عثمانیها! اون وقتا آنتالیا مثل امروز نبود که پر توریست باشه، اینهمه هتل و تاسیسات هنوز ساخته نشده بودن، هر ۴-۵ کیلومتری میتونستی ببینی‌ که کارگرانی مشغول ساختن ساختمانی بودن، ترکها هم که الحق و الانصاف مردمان مهربان و مهمون نوازی هستن، دفعه آخری هم که ۳ سال پیش رفته بودیم اونجا، خوبیهای بسیاری از اونا دیدیم! داستانو نمیخوام کشش بدم، میرم سر اصل مطلب.</h4>
<h4 dir="rtl">یکروز که دیگه از دریا و ساحل و دیدن پریرویان خسته شده بودیم به دوستم گفتم، بسه دیگه هر چی‌ شنا کردیم و تو آفتاب دراز کشیدیم چشم چرونی کردیم، از قدیم و ندیم گفتن که با حلوا حلوا دهن شیرین نمی‌شه اینجا فکر نکنم چیزی به ما بماسه ( مجرد بودیم البته،حالا دیگه غلط بکنم از این حرفا بزنم! ) بهتره بریم چند جای دیگرو ببینیم اقلاً فهم و شعورمون بره بالا! تصمیم گرفتیم که ماشینی کرایه کنیم و به شهر و روستاهای اطراف سری بزنیم، صبح زود راه افتادیم، واقعا هم لذت بخش بود، مردم اونجا هنوز زیاد ایرانی ندیده بودن و براشون خیلی‌ جالب بود که با ما بیشتر آشنا شن، هر جایی‌ که می‌رفتیم چند نفری دور ما جمع میشدند و مارو سوال پیچ میکردن، مردمان بسیار خونگرمی‌ بودن، همه چیز داشت بخوبی پیش میرفت تا اینکه نزدیکای ظهر گشنگی اومد سراغمون و ما تصمیم گرفتیم به رستورانی که همونجا بغل جاده بود بریم و غذایی بخوریم، وارد رستوران که شدیم دیدیم چند نفری نشستن و مشغول نوشیدن چایی هستن، بوی جوجه و گوشت کباب شده، اشتهای مارو بیشتر تحریک کرد، به دوستم گفتم زیاد نمیمونیم سریع غذا رو می‌خوریم و دوباره به سیرو سیاحتمون ادامه میدیم، ترکهایی که اونجا نشسته بودن، طبق معمول با ما به ترکی‌ سلام و علیک کردن و مام جواب دادیم، ترکی‌ بیلمیارم! یعنی‌ ترکی‌ بلد نیستیم! پرسیدن کجایی‌ هستین، گفتیم ایرانی، خیلی‌ مارو تحویل گرفتن میخواستیم بریم یک گوشه بشینیم که گفتن نمی‌شه و بهترین میز اونجارو که درست وسط رستوران بود به ما دادن، چایی برامون آوردن میخواستیم بخوریم که دیدیم آقائی حدودا ۶۰ ساله وارد رستوران شد، نگاهی به ما کردو به ترکی‌ گفت بویرون ، یعنی‌ روز بخیر مام نگاش کردیم و گفتیم سلام و علیکم!</h4>
<h4 dir="rtl">فهمید که توریست هستیم، قیافش، عین خدا حفظش کنه، ناصر خان ملک مطیعی، صورت برنزه و جذاب، سبیل کلفت، قد بلند و چهار شونه، از گارسونها پرسید که اینا کجایی‌ هستن، اونام گفتن ایرانی، باهاشون چند جمله‌ای گفت و اومد سراغ ما! لبخند بر لب به انگلیسی‌ گفت من صاحب این رستوران هستم، خوش اومدین، اجازه دارم بشینم سر میزتون؟!</h4>
<h4 dir="rtl">گفتیم بفرمایین، اجازه مام دست شماس، دوستم گفت اگه مام شانس داشتیم این سیبیل کلفته سر میز ما نمینشست! گفتم بابا، یارو حالا تحویلمون گرفته اومده سر میزمون تو هم حال بده بهش، وسط دهات‌های آنتالیا میخواستی Pamela Anderson بیاد بشینه بغل دستت؟!</h4>
<h4 dir="rtl">گفت نه بابا Pamela نخواستم، طرف با این سیبیلاش با ما کاری نداشته باشه ما راضی‌ هستیم Pamela حالا بعدا میتونه بیاد خونم! گفتم نه عزیز من خیالت راحت باشه تا من باهات هستم نمیذارم کسی‌ بهت دست درازی کنه! گفت تو مواظب خودت باش نمیخواد غصه منو بخوری، گفت میترسم وقتی‌ از ترکیه برمیگردیم تو هواپیما بگیم چی‌ فکر میکردیمو چی‌ شد!</h4>
<h4 dir="rtl">خلاصه، صاحب رستوران گفت که چند سالی‌ در استانبول زندگی‌ میکرده و خاطرات بسیار شیرینی‌ از رفاقت با ایرانیها داره، میگفت که خیلی‌ ایرانیها رو دوست داره! کم کم من هم داشت شک ورم میداشت که یارو چی‌ از جون ما میخواد! گفت من یک خواهشی از شما دارم، با ترس و لرز گفتیم بفرمایین، در خدمتیم، گفت من دوست دارم با شما یک بازی کنم، با خودم گفتم مثل اینکه طرف میخواد با ما دکتر بازی کنه! دوستمون حق داشت بترسه! گفتم تا چه بازی باشه، گفت الان میفهمین، یکی‌ از گارسونها رو صدا زد بهش یک چیزایی به ترکی‌ گفت و اونم فورا به قسمت داخلی‌ رستوران رفت، ظاهرا تا چیزی رو بیاره و به ما نشون بده! بعد از چند لحظه برگشت، یک چیز گذاشت جلو ما رو میز!</h4>
<h4 dir="rtl">صاحب رستوران که از حالا، با اجازتون بهش میگم ناصر خان، گفت اینو میشناسین؟</h4>
<h4 dir="rtl">گفتم من نشناسم، من با این بزرگ شدم!</h4>
<h4 dir="rtl">گفت بازیشم بلدین؟</h4>
<h4 dir="rtl">گفتم این سوال رو دیگه شما لازم نیست از ایرانیها بکنی‌، ایرانی به دنیا که میاد یک جفت طاس دستشه!</h4>
<h4 dir="rtl">گفت من اون زمان که استانبول بودم تا دلتون بخواد به ایرانیها باختم تو تخته نرد، الان ۷-۸ سالی‌ می‌گذره و تمام این سالها اینجا تمرین کردم و منتظر بودم که یک روز یک ایرانی پیدا کنم انتقام اون باخت هارو ازش بگیرم!</h4>
<h4 dir="rtl">به دوستمون گفتم، حالا خیالت راحت شد، خیال کردی یارو میخواد ترتیبمونو بده حالا من تو تخته نرد بلایی سرش بیارم که مرغای آسمون به حالش گریه کنن!</h4>
<p dir="rtl">
<h4 dir="rtl">ناصر خان گفت، ۵ دست بازی می‌کنیم، هر کی‌ اول ۳ دست برد، برندس، اگه شما بردین که هر چی‌ دلتون خواست بخورین و بنوشین و ببرین، همه مشتری‌هایی‌ هم که اینجا داران میخورن دعوت من هستن! اما اگه باختین باید پول خودتونو که میدین هیچی‌، پول تمام نوشابه‌های اونای دیگرم بدین! رفیقمون گفت بابا بیخیال، یارو هم مثل اینکه قاطی داره، معلوم نیست چه کلاهی میخواد سرمون بزاره، گفتم کلاه سر من اونم تو بازی تخته، مثل اینکه منو هنوز خوب نشناختی! من حاضرم پول اینارو که هیچی‌ پول تمام مردم این شهرم بدم اگه ببازم، من ببازم؟! اونم به ترکا؟ بچه شدی؟ به ناصر خان گفتم قبوله، دستشو آورد جلو دست دادیم ، واسه اونای دیگم جریانو تعریف کرد، همه شروع کردن به دست زدن و سرو صدا کردن همگی‌ با هم میگفتن ترکیه، ترکیه، ترکیه، یک سرو صدائی راه انداخته بودن مثل اینکه گالاتا سرا داشت با فنر باغچه بازی میکرد! گفتم حالا صبر کنین یک ترکیه‌ای بهتون نشون بدم که کمال آتا تورک به حالتون زار زار گریه کنه! میخواستیم شروع کنیم، ناصر خان گفت، دست نیگردار، اینجوری نمی‌شه، اول غذاتونو بخورین که بعد که باختی نگی‌ من گشنم بوده، دل درد داشتم، سرم گیج میرفته و از این بهونه ها! گفتم خیلی‌ فکر خوبیه، غذا سفارش دادیم، آوردن هر چی‌ هم فکر کنین با هاش آورده بودن، خیلی‌ مفصل و خوشمزه بود جای همتون خالی‌! رفیقمون گفت، اگه ببازی چشمون در اومده، پول همین غذا خرج یک هفته مسافرتمونه! گفتم خیالت راحت راحت باشه، من بازنده از اینجا نمیرم بیرون، اینو بهت قول میدم!</h4>
<p dir="rtl">
<h4 dir="rtl">بله، غذارو خوردیم. روشم چایی و چند تا از این باقلوا‌های ترکی‌، حسابی‌ آماده شدیم برای نبرد! بازی شروع شد، دست اول رو چند دقیقیی کارشو تموم کردم، شد ایران ۱ ترکیه ۰ سرو صداها کمتر شده بود!</h4>
<h4 dir="rtl">دست دوم شروع شد، بازم مثل برق ترتیبشو دادم، ایران ۲ ترکیه ۰، ناصر خان با اون همه ابهتش صداش در نمیومد! تماشاچی هام دیگه جیک نمیزدن!بهش گفتم ببین آقا ناصر اگه میخوای یک استراحت بدیم که شما یک خورده حالت جا بیاد، همینجوری پیش بریم میترسم امپراطوری عثمانی از هم بپاشه، گفت نه ادامه میدیم، گفتم هر جوری که دوست داری، بعدا نگی‌ ایرانی‌ها ضعیف کشن، گفت نه بابا شما طاستو بریز، دست سوم رو شروع کردیم، همه چیز داشت مثل دست اول و دوم پیش میرفت که یک طاس بد، گشاد و پیش از اینکه بفهمم چی‌ شد، ۲ تا کشته داشتم!</h4>
<h4 dir="rtl">درد سرتون ندم، تا اومدم بازی رو جمع و جور کنم، مارس شدم ! شدیم ۲-۲ ! دوستم گفت خاک تو اون سرت، تو آبروی هرچی‌ ایرانیه بردی، تا حالا ندیده بودیم ایرانی به ترک ببازه، اونم مارس شه! گفتم شانس آورد، طاس گر نیک نشیند همه کس نررادن! تو دیگه حالا نمیخواد نمک رو زخم بپاشی، خیالت کاملا راحت باشه جوجه رو آخر پائیز میشمرن!</h4>
<p dir="rtl">
<h4 dir="rtl">ناصر خان که تا پیش از مارس کردن نفسش در نمیومد دوباره شیر شد، ترکیه، ترکیه هم دوباره شروع شد، دست چهارم برای تعیین برنده شروع شد، هر کی‌ این دستو میبرد ، برنده نهائی نبرد بین ایرانیها و عثمانیها بود!</h4>
<p dir="rtl">
<h4 dir="rtl">بازی خیلی‌ متعادل پیش میرفت، رسیدیم به جایی‌ که شروع کردیم به برداشتن مهره ها، من یک طاس جلو بودم، ناصر خان باز حالش گرفته شده بود، ترکای تماشاچی هم نفسشون در نمیومد! رسیدیم به طاس آخر، من ۲ تا مهره داشتم تو خونه یک ناصر خان ۳ تا تو خونه پنج! دیگه هیچ راهی‌ واسش نمونده بود، نوبت اون بود که طاس هارو بریزه، به دست و پا اوفتاده بود، فقط جفت میتونست نجاتش بده اونم نه هر جفتی، جفت ۵ به بالا! یعنی‌ جفت ۵ یا جفت ۶، هر چی‌ دیگه میاورد باخته بود! سرشو آورد بیخ گوشم گفت، ببین جوون، بیا این دست رو دوباره شروع کنیم، عوضش شما هر چی‌ خوردی و نوشیدی تا حالا مهمون من، حتی اگر هم که ببازی نمیخواد هیچی بدی، فقط، این دستو ول کنیم، یک دست جدید شروع می‌کنیم، هر کی‌ برد، مسابقه رو برده! گفتم بریز بابا مگه با بچه طرفی؟ شما هر چی‌ بیاری باختی، خوب وقتی‌ شانسی مارس کردی، باد به غب غبت انداخته بودی، حالا چرا کبکت از خوندن افتاده؟ قبل از اینهم که بریزی، لطفا صبر کن میخوایم یک دور دیگه واسه همه دوستان، نوشابه سفارش بدم، بخورن نوش جونشون، طفلکی‌ها اینقد اینجا ترکیه ترکیه کردن گلوشون خشک شد! گفت باشه، نوشابم بهشون میدیم، ناصر خان سرخ شده بود مثل لبو! رفیقمون گفت ولش کن بدبختو، گفتم بابا تخته نرد شیرینیش به همین رجز خونیاس، اگه این حرفارو نگی‌ که مزه نمیده! ناصر خان گفت پس بریزم؟ گفتم خواهش می‌کنم، طاس هارو تو مشتش چند ثانیه چرخوندو صدائی از خودش در اوردو طاس هارو با قدرت تمام انداخت تو تخته، اولیش چند تا دور زد و واستاد، چی‌ اومد؟ ۶! دومی شروع کرد به چرخیدن دور خودش، چرخید و چرخیدو چرخید، ناصر خان دیگه طاس هارو نگاه نمیکرد! چشاشو زده بود به سقف، منتظر بود ببینه چی‌ می‌شه، ، ترکا همه میخکوب شده بودن و به طاسی که داشت همینجوری دور خودش میچرخید نگاه میکردن، منم محو تماشای ناصر خان شده بودم، خیلی‌ قیافش دوست داشتنی بود، منو یاد بابای خودم مینداخت، قیافش شده بود عین بابام، موقع تخته بازی کردن با شوهر عمه هام! یکدفعه دیدم چقدر دوست دارم این ناصر خان رو، اصلا دیگه دلم نمیخواست ازش ببرم و ناراحتش کنم، طاسه هنوز داشت میچرخید دوره خودش، دستمو دراز کردم پیش ناصر خان، داد زدم به انگلیسی‌ draw draw یعنی‌ مساوی مساوی، ناصر خان دستمو گرفت به ترکی‌ گفت برابر برابر، با دست زدم رو تخته نرد و طاسی‌ که داشت اون وسط هنوز دور خودش میچرخید! هر کدوم از مهره‌ها پرت شد یکطرف، دست انداختم گردن ناصر خان صورتشو بوسیدم ، گفتم شما چقدر منو یاد بابام میندازین!</h4>
<h4 dir="rtl">ترکا گیج شده بودن، همه داشتن ما دوتا رو نیگاه میکردن، یکدفعه شروع کردن به داد زدن:</h4>
<h4 dir="rtl">ایران ، ترکیه، ترکیه، ایران!</h4>
<h4 dir="rtl">ناصر خان با پسرش که یکی‌ ۲ سال از ما بزرگتر بود نزاشتن اون روز ما جایی‌ بریم، خودشون همه جاهای دیدنی‌ شهرشونو به ما نشون دادن، آخر شب ازمون خواهش کردن که بمونیم پیششون که ما دیگه نتونستیم چونکه باید بر میگشیم و ماشین رو پس میدادیم!</h4>
<h4 dir="rtl"></h4>
<p dir="rtl">
<h4 dir="rtl"></h4>
<p>The post <a href="https://kostfastnix.at/2012/02/24/%d8%b4%d8%a7%d9%87%d9%86%d8%a7%d9%85%d9%87-%d8%a2%d8%ae%d8%b1%d8%b4-%d8%ae%d9%88%d8%b4%d9%87/">شاهنامه آخرش خوشه!</a> appeared first on <a href="https://kostfastnix.at">kostfastnix</a>.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://kostfastnix.at/2012/02/24/%d8%b4%d8%a7%d9%87%d9%86%d8%a7%d9%85%d9%87-%d8%a2%d8%ae%d8%b1%d8%b4-%d8%ae%d9%88%d8%b4%d9%87/feed/</wfw:commentRss>
			<slash:comments>7</slash:comments>
		
		
		<post-id xmlns="com-wordpress:feed-additions:1">3412</post-id>	</item>
		<item>
		<title>مردم مردای قدیم!</title>
		<link>https://kostfastnix.at/2012/02/07/%d9%85%d8%b1%d8%af%d9%85-%d9%85%d8%b1%d8%af%d8%a7%db%8c-%d9%82%d8%af%db%8c%d9%85/</link>
					<comments>https://kostfastnix.at/2012/02/07/%d9%85%d8%b1%d8%af%d9%85-%d9%85%d8%b1%d8%af%d8%a7%db%8c-%d9%82%d8%af%db%8c%d9%85/#comments</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[Mehdi Parsnews Amiri مهدی امیری]]></dc:creator>
		<pubDate>Tue, 07 Feb 2012 15:16:44 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[پر بیننده ترین نوشته های مهدی امیری مدیر سایت]]></category>
		<category><![CDATA[نوشته های مهدی امیری مدیر سایت]]></category>
		<category><![CDATA[تعطیلی،مسافرت،مرد،زن،خانوم،قا،تصمیم،تراول،آژانس،ابهت،ایرانی،خارجی،اروپایی،زن ذلیل،احترام،ترس]]></category>
		<guid isPermaLink="false">http://www.parsnews.at/?p=3503</guid>

					<description><![CDATA[<p>ارسال‌شده در بهترین نوشته‌های بابی در آگوست 3, 2009 زنگ زدم به خانومم، گفتم بریم؟ پرسید کجا؟ گفتم چیکار داری دیگه بگو آره یا نه! گفت آخه بدونم کجا میخوایم بریم، گفتم یه جای خوب، گفت، کجا مثلا؟ گفتممسافرت، یک هفته میزنیم میریم یه کشور دیگه، الان چند وقتی‌ می‌شه که از همین خراب شده [&#8230;]</p>
<p>The post <a href="https://kostfastnix.at/2012/02/07/%d9%85%d8%b1%d8%af%d9%85-%d9%85%d8%b1%d8%af%d8%a7%db%8c-%d9%82%d8%af%db%8c%d9%85/">مردم مردای قدیم!</a> appeared first on <a href="https://kostfastnix.at">kostfastnix</a>.</p>
]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p title="نمایش ‌همه‌ی نوشته‌ها در بهترین نوشته‌های بابی!">ارسال‌شده در بهترین نوشته‌های بابی در آگوست 3, 2009</p>
<h4 dir="RTL">زنگ زدم به خانومم، گفتم بریم؟ پرسید کجا؟ گفتم چیکار داری دیگه بگو آره یا نه! گفت آخه بدونم کجا میخوایم بریم، گفتم یه جای خوب، گفت، کجا مثلا؟ گفتممسافرت، یک هفته میزنیم میریم یه کشور دیگه، الان چند وقتی‌ می‌شه که از همین خراب شده بیرون نرفتیم، گفت باشه من که همیشه با مسافرت موافقم، گفتم پس ترتیبشو بدم؟ گفت هر جوری که خودت صلاح میدونی‌، واسه بچه هام خوبه، هوایی به سرشون بخوره، گفتم شما که هنوز ۳ هفتس از مسافرت چند ماهه برگشتین، من بدبخت نزدیک ۳ ساله از همین مغازه تکون نخوردم!<span id="more-3503"></span></h4>
<h4 dir="RTL">پرسیدم حالا کجا دوست داری بریم، گفت هر جا تو دوست داری! گفتم میخوام با نظر تو باشه، گفت من تا حالا رو حرف تو حرف زدم؟ گفتم نه والا!</h4>
<h4 dir="RTL">گفتم من فکر کردم میریم چند روز پاریس! گفت اه اه، ول کن بابا تو هم حوصله داری، بریم یک جا که دریایی باشه، آبی‌، استخری، بچه‌ها بپرن تو آب، کیف کنن!</h4>
<h4 dir="RTL">گفتم خوب پس میریم، یونان! گفت بابا تو این گرمام کسی‌ میره یونان آخه، تو هم جا پیدا کردی؟</h4>
<h4 dir="RTL">گفتم بریم جزایر قناری، اونجا تابستوناش زیاد گرم نیست، گفت اونجا که بودیم دوباره بریم جایی‌ که بودیم چیکار کنیم؟</h4>
<h4 dir="RTL">گفتم بریم اسپانیا</h4>
<h4 dir="RTL">، گفت اصلا حرفشم نزن که الان اونجا آنفولانزای خوکی هست، هیچ آدم عاقلی بلند نمی‌شه بره اونجا!</h4>
<h4 dir="RTL">گفتم بریم کرواسی، امسال همه می‌رن اونجا، خیلی‌ هم تعریف می‌کنن، گفت، اونجا که اصلا ساحل نداره، یک جا بریم که ساحلش ماسه‌ای باشه!</h4>
<h4 dir="RTL">گفتم بریم مالتا، گفت، بابا بیخیال، مالتا رو باید مارچ و آوریل رفت که اونقد شلوغ نباشه!</h4>
<h4 dir="RTL">گفتم واقعا خوشم میاد که هر چی‌ من میگم نه نمیگی! گفت خوب دیگه زنی‌ گفتن شوهری گفتن، ما از بچگی‌ یاد گرفتیم که رو حرف آقا مون حرف نزنیم!</h4>
<h4 dir="RTL">گفتم حالا تو بگو کجا بریم، گفت  بریم پرتقال، گفتم من که میدونی‌ تا حالا دو دفعه پرتقال بودم! گفت به یکدفعه دو دفعه که آدم نمیتونه همه چیز یک کشور رو ببینه، یک جا دو جاش رفتی‌، حالا میریم یک جای دیگش! گفتم مطمئنی؟ گفت آره، کاملا، گفتم باشه، پس من ترتیبشو میدم، ازتم ممنونم که هر جا من میرم باهام میای، رو حرفم هم تا حالا، یکدفم ازت نه  نشنیدم!</h4>
<h4 dir="RTL">زنگ زدم به دوستی‌ که تو آژانس مسافرتی داریم، گفتم یک هفته پرتقال واسمون رزرو کن، گفت تو که حرف پاریس و یونان میزدی! گفتم نه تصمیمم عوض شد، میخوام خانواده رو ببرم پرتقال! گفت از خانومت بپرس، شاید اون نخواد بره پرتقال! گفتم، خیال کردی ما مردای ایرانی مثل شما اروپایی‌ها بی‌ بخاریم که زنامون برامون تصمیم بگیرن؟! خدارو شکر هنوزم که هنوزه، خانومای ما میدونن که کی‌ تو خونه حرف اول رو میزنه!</h4>
<h4 dir="RTL"></h4>
<p>The post <a href="https://kostfastnix.at/2012/02/07/%d9%85%d8%b1%d8%af%d9%85-%d9%85%d8%b1%d8%af%d8%a7%db%8c-%d9%82%d8%af%db%8c%d9%85/">مردم مردای قدیم!</a> appeared first on <a href="https://kostfastnix.at">kostfastnix</a>.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://kostfastnix.at/2012/02/07/%d9%85%d8%b1%d8%af%d9%85-%d9%85%d8%b1%d8%af%d8%a7%db%8c-%d9%82%d8%af%db%8c%d9%85/feed/</wfw:commentRss>
			<slash:comments>6</slash:comments>
		
		
		<post-id xmlns="com-wordpress:feed-additions:1">3503</post-id>	</item>
	</channel>
</rss>
