از آیزنهاور تا شهیاد

نویسنده: نیلوفر جواهری

مرداد داغ تهرانه و ده دقیقه ست که منتظر تاکسی ام . حوالی میدون سپاه . طبق معمول حواسم میره به گذشته ها و خاطرات سالیان دور از خیابون شاهرضا …
بی اختیار به تاکسی ای که برام بوق میزنه و میگذره میگم : مستقیم سر پهلوی !
بیست سی متر جلوتر میزنه روی ترمز و بعد از کمی مکث ، دنده عقب میگیره و جلوی پام وایمیسته . راننده جوانکیه همسن و سال خودم . موی و ریش سپید و ، عینکی . نیش خودش و مسافرش تا بنا گوشش بازه .
کله شو به طرف پنجره دراز میکنه و با همون نیش باز میگه : کجا؟؟ یه بار دیگه بگو ؟ خنده م میگیره . میگم : ببخشید ، از دهنم پرید . سر ولیعصر .
میگه: نه آبجی ، همونی که اون اول گفتی رو یه بار دیگه م بگو ، کجا ؟ میگم : عرض کردم چهارراه پهلوی. یه وری میچرخه و در عقب رو باز میکنه و میگه : امر فرمودین قربان.

گردن مسافر جلویی که جوانک نوزده بیست ساله ی هدفون به گوشیه میچرخه به طرف من . احساس میکنم همون سگ اصحاب کهف هستم که دارم با لباس مبدّل تو خیابونا پرسه میزنم.
راننده روشو میکنه به پسرک : جَوون شیشه تو بده بالا میخوام واسه آبجیم کولر بیگیرم.
همونجوری که ریز ریز میخنده و سر تکون میده ، کولرو روشن میکنه . بعد دراز میشه و از توی داشبرد یه نوار کاست درمیاره : بیا آبجی ، اینم الان واسه ت پلِی میکنم شوما گوش بیگیر به یاد همون روزا که ولی عصرمون پهلوی بود.
.میگم : لطف میکنید.
شروع آهنگ آشناست ، همینجور که ته ذهنم دارم خواننده رو حدس میزنم، صدای غمگین مهرپویا می پیچیه تو تاکسی : آن زمان کز نگاه خسته ی مرغان دریایی … دلم فشرده می شه ، سال ها بود که این ترانه رو نشنیده بودم .
از تو آینه میگه : دمت گرم آبجی ، سر صبحی انگاری پس کله مونو گرفتی انداختی تو دامن عَلضرت .
میگم : بعله ، گرماست وحواس پرتی دیگه .
بعد از چند دقیقه همینجوری که با انگشتاش ریشای سپیدشو شونه میکنه میپرسه : حالا مسیرتون کجاس ؟ گفتم:
ـ شما تا کجا میرید ؟
می خنده ، دنده رو عوض میکنه و سیگاری که پشت گوششه برمیداره و همونجور خاموش میذاره کنج لبش: مستقیم از آیزنهاور میرم تا خود میدون شهیاد.

حالا که اونم افتاده تو دامن طرف میگم : پس منم ۲۴ اسفند پیاده میشم .
میگه رو جف چشام .
از چهار راه که رد میشیم یهویی میزنه روی شونه ی پسرک . : هعععییی … ببین شازده ، یه وقتی اینجا موسسه ملّی زبان بود ، بعد از دانشگا م میومدم اینجا انگلیسی کار میکردم . ( پسرک هدفون به گوش چرتش پاره میشه و گیج و منگ دور و برش رو نگاه میکنه. ) دوباره از تو آینه میگه: یادته آبجی اینجاها رو ؟ آندره رو یادته؟ صفحه فروشی بتهوونو چی؟ میگم : بله یادمه ، اینجا خیلی چیزا بود که الان نیست . تهرون خیلی خاطره ها داشت که طوفان بُردش.
آه میکشه : حیف … حیف … چه روزایی بود… ای روزگار … هااای پیشانی ما را به کجا میکشانی … . علوم اجتماعی خوندم ، همینجا تو دانشگاه تهران لیسانس گرفتم . الانمم که میبینی.
مهرپویا داره مرگ قو رو میخونه که راننده محکم میزنه رو پاش و میگه : واااای … خاطرت هست خانوم ؟ به این بنده خدا میگفتیم عباس گاو صدا.
همونجوری که سرم رو به شیشه پنجره تکیه دادم و با بغض بیرون رو نگاه میکنم میگم:
ـ بعله آقا خاطرم هست، یه وقتایی هم سیتار میزد این عباس آقا . آروم گفت: عباس آقا رو خیلی دوست دارم. خیلی.
به میدون ۲۴ اسفند که میرسیم میزنه بغل : بیا…محض گل روی آبجیم مسافر نزدم . جلوی سینما کاپری ام پیاده ت کردم ، به یاد گوزن ها .
تشکر میکنم و یه پنج هزار تومنی میگیرم طرفش . برمیگرده رو به من، غمگین توی چشام نگاه میکنه و با اون صدای خش دارش میگه: بذ جیبت آبجی ، این دفه رو مهمون ما .
میگم : نه آقا ممنون ، آخه اینجوری که نمیشه .
یه تلخ خندی میزنه : اتفاقا اینجوری میشه . دُنت وُری ، یو مِید مای دِی آبجی . حالام بپر پایین که کار دارم .
پیاده میشم،
غم دنیا میشینه رو دلم
صدای مهرپویاست که میخونه:
تو از قبیله لیلی
من از قبیله مجنون
تو از سپیده ونور
من ازشقایق پرخون

الان ما آدمای اون روزا، هزار سالمونه!

.هر کدوممون یه گوشه ی دنیا بقچه ی زندگی و خاطراتمونو بغل کردیم و هِی نگرانِ هستیم و فردای بچه هامون!
ذهنمون پر از مقایسه ست و بُهت!

راستی ما آدمای هزار ساله، چندسالمونه؟!😢😢😢🌹

You may also like...

Leave a Reply