وای که ردپای دزد آبادی ما،چقدر شبیه چکمه های کد خداست!

یکی می گفت:دزد چکمه های کدخدا را دزدیده

دیگری میگفت:چکمه های دزد شبیه چکمه کدخدا بوده و هر کسی بطریقی واقعیت را توجیه میکرد.

دیوانه ای فریاد برآورد که: مردم, دزد خود کدخداست.

اهل آبادی پوزخندی زدندو گفتند:کدخدا , به دل نگیر او دیوانه و مجنون است.

ولی فقط کدخدا فهمید که تنها عاقل آبادی اوست!
از فردای آن روز دیگر کسی آن مجنون را ندید و وقتی احوالش را جویا می شدند, کدخدا میگفت:
دزد او را کشته است.

کدخدا واقعیت را میگفت, ولی درک مردم از واقعیت فرسنگها فاصله داشت.
شاید هم از سرنوشت مجنون می ترسیدند!

نویسنده: ؟